شنیده بودم که اگر سایه کسی سر نداشته باشد تاسر سال می میرد.
هراسان وارد خانه ام شدم و به اطاقم پناه بردم. در همین وقت خون دماغ شدم، و بعد از آنکه مقدار زیادی خون از دماغم رفت بیهوش در رختخوابم افتادم. دایهام مشغول پرستاری من شد.
قبل از اینکه بخوایم در آینه به صورت خود نگاه کردم دیدم صورتم شکسته، محو و بیروح شده بود. به قدری محو بود که خودم را نمی شناختم. رفتم در رختخواب لحاف را روی سرم کشیدم، غلت زدم، رویم را به طرف دیوار کردم، پاهایم را جمع کردم، چشمهایم را بستم و دنباله خیالات را گرفتم. این رشته هائی که سرنوشت تاریک، غم انگیز، مہیب و پر از کیف مرا تشکیل می داد؛ آنجائی که زندگی با مرگ به هم آمیخته می شود و تصویرهای منحرف شده به وجود می آید؛ میلهای کشته شده دیرین، میلهای محو شده و خفه شده دوباره زنده می شوند و فریاد انتقام می کشند. در این وقت از طبیعت و دنیای ظاهری کنده می شدم و حاضر بودم که در جریان ازلی محو و نابود شوم. چندبار با خودم زمزمه کردم: «مرگ... مرگ... کجائی؟». همین به من تسکین داد و چشمهایم به هم رفت.
چشمهایم که بسته شد دیدم در میان محمدیه بودم، دار بلندی برپا کرده بودند و پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم را به چوبه دار آویخته بودند. چندنفر داروغه مست پای دار شراب می خوردند. مادرزنم با صورت برافروخته، با صورتی که در موقع اوقات تلخی زنم حالا می بینم که رنگ البش می پرد و چشمهایش گرد و وحشتزده می شود، دست مرا می کشید از میان مردم رد می کرد و به میرغضب که لباس سرخ پوشیده بود نشان می داد و می گفت: «این هم دار بزنید». من هراسان از خواب پریدم، مثل کوره می سوختم، تنم خیس عرق بود و حرارت سوزانی روی گونه هایم شعله ور بود. برای اینکه خودم را از دست این کابوس برهانم بلند شدم آب خوردم و
هراسان وارد خانه ام شدم و به اطاقم پناه بردم. در همین وقت خون دماغ شدم، و بعد از آنکه مقدار زیادی خون از دماغم رفت بیهوش در رختخوابم افتادم. دایهام مشغول پرستاری من شد.
قبل از اینکه بخوایم در آینه به صورت خود نگاه کردم دیدم صورتم شکسته، محو و بیروح شده بود. به قدری محو بود که خودم را نمی شناختم. رفتم در رختخواب لحاف را روی سرم کشیدم، غلت زدم، رویم را به طرف دیوار کردم، پاهایم را جمع کردم، چشمهایم را بستم و دنباله خیالات را گرفتم. این رشته هائی که سرنوشت تاریک، غم انگیز، مہیب و پر از کیف مرا تشکیل می داد؛ آنجائی که زندگی با مرگ به هم آمیخته می شود و تصویرهای منحرف شده به وجود می آید؛ میلهای کشته شده دیرین، میلهای محو شده و خفه شده دوباره زنده می شوند و فریاد انتقام می کشند. در این وقت از طبیعت و دنیای ظاهری کنده می شدم و حاضر بودم که در جریان ازلی محو و نابود شوم. چندبار با خودم زمزمه کردم: «مرگ... مرگ... کجائی؟». همین به من تسکین داد و چشمهایم به هم رفت.
چشمهایم که بسته شد دیدم در میان محمدیه بودم، دار بلندی برپا کرده بودند و پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم را به چوبه دار آویخته بودند. چندنفر داروغه مست پای دار شراب می خوردند. مادرزنم با صورت برافروخته، با صورتی که در موقع اوقات تلخی زنم حالا می بینم که رنگ البش می پرد و چشمهایش گرد و وحشتزده می شود، دست مرا می کشید از میان مردم رد می کرد و به میرغضب که لباس سرخ پوشیده بود نشان می داد و می گفت: «این هم دار بزنید». من هراسان از خواب پریدم، مثل کوره می سوختم، تنم خیس عرق بود و حرارت سوزانی روی گونه هایم شعله ور بود. برای اینکه خودم را از دست این کابوس برهانم بلند شدم آب خوردم و