وقتی تلفن زنگ زد تریور لیوان بزرگ قهوه صبحگاهی را در دست گرفته بود و فکر میکرد شاید بهتر باشد برای تغییر ذایقه چیز دیگری به آن اضافه کند. یک یا دو قاشق آمارتو بد نبود، به این ترتیب بوی گند دهانش که از شب پیش رسوب کرده بود، از میان می رفت. شاید تلخی قهوه هم کمتر می شد. آپارتمان شلوغ و به هم ریخته اش سیستم ارتباط داخلی نداشت. نیازی به این سیستم نبود. جن می توانست از پایین فریاد بزند، و تریور هم اگر دلش می خواست با فریاد جوابش را می داد. هشت سال بود که او و منشی مخصوصش به این شکل سرهم داد می کشیدند. جن با صدای بلند گفت: «با تو کار دارند، از یک بانک در باهاما!» تریور با عجله سراغ تلفن رفت. همانطور که می رفت قهوه هم لب پر می زد و بیرون می ریخت.
آنطرف خط یک نفر انگلیسی صحبت می کرد، ولی گویا لهجه اش پس از سالها اقامت در جزایر باهاما کمی رقیق شده بود. یک حواله تلگرافی رسیده بود. حوالهای نقدی، درست و حسابی و واقعی، از بانکی در آیوا?
تریور می خواست بداند مبلغ حواله چقدر است، برای این که جن صدایش را نشود جلوی دهانش را با دست پوشاند. یکصد هزار دلار.
. تریور قهوه را روی میز گذاشت و از شوقش سه قاشق آمارتو اضافه کرد. ابروهایش را بالا کشید. پوستر بزرگ گونی خندان روی دیوار دیده می شد.