نام کتاب: برادران
این که همه چیز آماده است.» کی؟» نزدیک است.» «چقدر نزدیک؟» «تا یک هفته دیگر، فکر میکنم.» تدی نرمه گوش او را کشید و بعد چشمان خود را بست. لافکین دیگر لازم نبود سئوال کند. همه چیز را خوب می دانست. به زودی باید به خاور میانه باز میگشت و منتظر میشد. حمله به سفارتخانه ممکن بود بدون اخطار صورت گیرد. شاید ده ها نفر کشته و مجروح می شدند. شاید آتشفشانی رخ می داد و روزها ادامه می یافت. آنوقت انگشتان واشنگتن بلند می شد و بازار اتهام رونق می گرفت. سی.آی.ا بدون تردید زیر سئوال می رفت، سرزنش می شد. هیچ یک از اینها تدی مینارد را نگران نمی کرد. لافکین می دانست که تدی گاهی برای رسیدن به مقاصدش از ترور کمک می گیرد. شاید هم سفارتخانه آسیبی نبیند، و افسران مصری که با ایالات متحده کار می کنند حمله را خنثی نمایند. در آنصورت سی.آیا به خاطر هوشیاری مأموران خود مورد تشویق قرار می گرفت. این هم برای تدی اهمیتی نداشت. پرسید: «مطمئنی؟» «البته، در این موقعیت از همه چیز مطمئنم.» الافكین البته در آن لحظه از دخالت تدی در انتخابات ریاست جمهوری خبر نداشت. شاید نام آرون لیک را هم نشنیده بود. در واقع اهمیت نمی داد که چه کسی رییس جمهور می شود. سالها در خاورمیانه زیسته بود و حالا دیگر خوب می دانست که واقعا مهم نیست چه کسی سیاست های آمریکا را در این نقطه از جهان به اجرا در می آورد. سه ساعت دیگر واشنگتن را ترک می کرد، با هواپیمای کنکورد به پاریس می رفت، یکروز می ماند، و بعد به اورشلیم پرواز می کرد. تدی بدون این که چشم هایش را باز کند گفت: «به قاهره برگرد.» البته. بعد چکنم؟»

صفحه 96 از 424