بود. لیک صورتش را نیمه برگرداند و به منشی گفت: «از حالا به بعد هلی کوپتر لازم داریم.» او نیز در دفترش یادداشت کرد: هلی کوپتر پیدا کنید.
لیک پنهان در پشت عینک آفتابی سعی کرد مفهوم سی میلیون دلار را برای خود تحلیل کند. قبلا در امور مالی خودش دست به عصا راه می رفت، ولی اکنون به کاندیدایی تبدیل شده بود که چرخش به سرعت می چرخید و پیش می رفت. این تغییر ناگهانی به نظرش خام می نمود، ولی این پول گنده بالاخره یک جوری باید خرج می شد. فشاری روی مالیات دهنده ها نبود. پولی بود که با رضایت کامل پرداخت شده بود. باید معقولانه رفتار می کرد. بعد از انتخابش حتما باید به جنگ خود ادامه دهد.
به یاد ندی مینارد افتاد. مردی که در اعماق لانگلی، در اتاقی تاریک نشسته بود، پتویی روی پایش انداخته بود و صورتش را از درد به هم می فشرد. هر ریسمانی را که دوست داشت می کشید و از درخت ها پول می بارید. لیک نمی دانست که تدی این کارها را برای چه می کند. نمی خواست بداند.
رییس عملیات خاورمیانه مردی بود به نام لافکین، که در بیست سال گذشته اعتماد تدی را کاملا جلب کرده بود. ?? ساعت پیش در تل آویو بود. اکنون در اتاق جنگ تدی نشسته بود، کاملا تازه نفس و هوشیار و گوش به زنگ به نظر می رسید. پیامش را باید حضورا میداد، دهان به دهان، نه تلگراف، نه تلکس، نه ماهواره. هرچه که میانشان رد و بدل می شد، دیگر بر زبان نمی آوردند. این رسم از سالها پیش معمول شده بود و همچنان ادامه داشت. الافكین گفت: «حمله به سفارت ما در قاهره نزدیک است.» تدی واکنشی نشان نداد؛ نه اخمی، نه حیرتی، نه حرکت نگاهی، هیچ چیز. قبلا هم چنین اخباری را بارها دریافت کرده بود.
«پیدال ؟
بله. مأمور ارشدش را در قاهره دیده اند.» «چه کسی دیده؟ » اسرائیلی ها. رد دو محموله مواد منفجره را هم گرفته اند، از تریپولی. مثل