بود از خانواده ای ممتاز؛ اصلا اهل آریزونا که جز برای امربری به درد کار دیگری نمی خورد، یک پادری درست و حسابی بود. و حالا رانندگی میکرد. لیک جلو نشسته بود، منشی و دو مأمور عقب بودند. همراهان دیگر با اتومبیل بعدی می آمدند. داشتند به مرکز شهر دیترویت می رفتند. گزارشگران تلویزیون محلی منتظر بودند. .
الیک برای کارهایی از قبیل پرسه زدن، چاق سلامتی با مردم، خوردن گربه ماهی، ایستادن جلو کارخانه کود شیمیایی در باران وقت نداشت. نمی توانست به خاطر خبرنگاران به گردش دور شهر برود، یا در شهرک های حاشیه شلنگ بردارد و یا از سیاستهای ساقط حرف بزند. او کارهایی که کاندیداهای دیگر می کردند، نمی کرد. دیر وارد گود شده بود. جای پایش محکم نبود. پی و ریشه مستحکمی نداشت، هیچ یک از مقامات محلی کمک نکرده بودند. فقط با چهره جذاب، صدای خوش آهنگ، لباس شیک، پیام استثنایی و مقداری زیادی پول می خواست برنده شود.
اگر خریدن تلویزیونها، منجر به خریدن رأی می شد، لیک با تمام وجود
حاضر بود.
به واشنگتن تلفن کرد و خبر دریافت پنج میلیون دلار توسط رییس حسابداری داده شد. لیک نامی از هاماند نشنیده بود. پرسید: «چه جور جایی است، مؤسسهای ملی است؟» جواب شنید، نه. خصوصی است، خیلی خصوصی، با تولید سالانه یک میلیارد دلار در زمینه رادار، و موشک ضدموشک کار می کند. عجب شرکتی بود، اگر فرماندهی ارتش را یک آدم کاردان و پخته بر عهده می گرفت و پول خرج می کرد، درآمد آن حتما به میلیاردها می رسید.
حالا نوزده میلیون دلار داشتند، که خودش یک رکورد بود. می توانستند برنامه های خود را اصلاح کنند و تجدیدنظرهای لازم را به عمل آورند. ستاد انتخاباتی می رفت که در دو هفته اول سی میلیون جمع کند.
راهی برای خرج کردن سریع این همه پول وجود نداشت. گوشی تلفن همراه را بست و به فلوید داد. فلوید ظاهرا در ترافیک گم شده