آن را به یک میلیون افزایش می داد.
بیچ دست از نوشتن برداشت، و گفت: «دیگر کافی، همین جا بس است.»
باربر نیز که فراموش کرده بود ناخن هایش را روی میز بکشد گفت: «آری کافی است، بس است.» |
برادران می خواستند سر و ته دادگاه را هم بیاورند، و خوشحال هم بودند، گویی نتیجه رأی آنها، به سابقه ای تاریخی تبدیل می شد و یا آشکارا باربر کیفیت دادرسی های آینده ایالات متحده اثر می گذاشت. هر سه اخم کردند. سرشان را نزدیک هم گرفتند و نشان دادند که دارند روی جزییات پرونده مشورت می کنند. در این احوال پیکاسوی بدبخت، تنها نشسته بود. چیزی نمانده بود اشکهایش جاری شود. از عملکرد راتلیف نزدیک بود دق کند.
قاضی باربر سینه را صاف کرد و گفت: «با رأی دو به یک تصمیم ما این است. از این به بعد ادرار کردن پای این گل های لعنتی را موقوف می کنیم. هر کس در حین ارتکاب عمل دیده شود، پنجاه دلار جریمه می شود. درخواست خسارت بی اعتبار اعلام می شود.»
ت. کارل درست به موقع چکش خود را روی میز کوفت و اعلام کرد: دادگاه به جلسه آینده موکول است. همه برخیزند.» | البته هیچ کس از جایش تکان نخورد. پیکاسو فریاد زد: «من فرجام می دهم.» | شرلوک گفت: «من هم همینطور.» |
کاربر گفت: «تصمیم خوبی است. چون هر دو طرف ناراضی اند.» برخاست و ردایش را صاف کرد.
بیچ و اسپایسر هم برخاستند. برادران از کافه تریا خارج شدند. نگهبان وسط مدعیان و شاهدان ایستاد. ناظر زندان گفت: «دادگاه تمام شد بچه ها. بروید سر کارتان.»
هاماند تشکیلات مفصلی بود در سیاتل که موشک و ماشین آلات کشف علایم و رادار می ساخت. رییس این شرکت قبلا نماینده کنگره بود و با