نام کتاب: برادران
نوشتن نامه های سودمند آمادگی کامل داشت. یعنی در واقع مشغول نوشتن پیش نویس نامه ای به کرتیس در دالاس بود. از قول ریکی نوشت که یکی از نگهبانان بی رحم کلینیک مرا به آزار و اذیت جسمی، از هر نوع تهدید کرده، مگر این که با پرداخت هزینه حفاظت» جان خود را بخرم. ریکی به ? هزار دلار نیاز داشت تا از خطر برهد؛ آیا کرتیس می توانست این مبلغ را بپردازد؟ بیچ با صدای بلند حرف راتلیف وکیل مدافع پیشین را قطع کرد و گفت: «چرا اینقدر از موضوع خارج می شوید.» وقتی در دادگاه واقعی به قضاوت می نشست نصف حواسش را به وکلای مدافع می داد و با نصف دیگر به مطالعه روزنامه می پرداخت. در عین حال با فریاد، توبیخ و اخطار به موقع هرکس را که روی نیمکت نشسته بود، گوش به زنگ نگه می داشت. نوشت: «چه بازی خسته کننده ای اینجا جریان دارد. وقتی وارد این کلینیک می شویم، شکسته و تکه تکه ایم. آنها ما را تمیز می کنند، خشک می کنند، کنار هم می گذارند، تکه تکه. مغزتان را پاک می کنند، به ما اعتماد به نفس و انضباط یاد می دهند و برای ورود دوباره به جامعه آماده میکنند. البته این کارشان خیلی خوب است، اما این خوک احمق که نگهبان اینجا است، با ما بدرفتاری می کنند. ما هنوز شکستنی هستیم، هنوز قدرت اینها کاری می کنند که تمام زحماتی که می کشیم هدر برود. من خیلی از او می ترسم. وقتی باید ورزش کنم، وزنه بلند کنم، از ترس توی اتاقم قایم می شوم. نمی توانم بخوابم. هوس مشروب و قرص می کنم. به سرم می زند فرار کنم. کرتیس، خواهش میکنم ???? دلار برایم بفرست، قرض بده، تا این نره خر را بخرم، پول بدهم که کاری با من نداشته باشد. آنوقت می توانم روی پای خودم بایستم و دوره کلینیک را تمام کنم. وقتی همدیگر را ببینیم، دلم می خواند، سالم و سرحال باشم.» دوستانش چه فکر می کردند؟ عالیجناب هاتلی بیچ، قاضی فدرال، نامه های چرت و پرت مینوشت و مردم بی گناه را تیغ میزد. البته دیگر دوستی برایش نمانده بود. قانونی هم وجود نداشت. قانونی که می پرستید، او را محکوم به حبس کرده بود، و در این لحظه، در کافه تریای زندان نشسته بود و با ردایی مسخره و رنگ و رو رفته، که قبلا به کلیسای

صفحه 90 از 424