نام کتاب: برادران
مرد سفید پوست چاق وگنده همانجا با هم گلاویز شدند و زشت ترین مسابقه گشتی را به نمایش گذاشتند. بوته های گل همه زرد شد، و پیکاسو دادخواستی پر کرد. بالاخره وقتی بعد از ماه ها کشمکش و تعلل از جانب راتلیف، روز محاكمه فرارسید، برادران حسابی حوصله و شکیبایی خود را از دست داده بودند. پرونده را بدون سر و صدا به قاضی باربر حواله دادند، که مادرش روزگاری گل پرورش می داد. پس از چند ساعت تحقیق قاضی کاربر به همکاران خود گزارش داد که در واقع ادرار نمی تواند رنگ گلها و گیاهان را تغییر دهد. بنابراین دو روز قبل از جلسه رسمی، تصمیم خود را گرفتند. باید به شرلوک و سایر خوکها دستور می دادند که از ادرار کردن در باغچه پیکاسو خودداری کنند. اتهام ایراد خسارت در کار نبود. سه ساعت تمام وقتشان صرف آدم های نره خری شد که شهادت می دادند کی کجا ادرار کرده و چند دفعه. در همین احوال پیکاسو که با وکیل احمقش کلنجار می رفت، کم مانده بود گریه کند، از شهود خواهش می کرد که بر سر دوستان خود داد بزنند. راتلیف که برای دفاع آمده بود، آدمی بی رحم، آزار دهنده، دلخراش، مایه ننگ و پرحرف بود، که صحبت هایش بیشتر وقتها ربطی به موضوع پرونده نداشت. یکساعت بعد دیگر شکی باقی نماند که مثل همه پرونده های جنایی گذشته، در این یکی هم شکست خورده است. در این احوال قاضی اسپایسر سرش را به مطالعه نتایج مسابقات بسکتبال کالج ها گرم کرده بود. وقتی نتوانست تریور را سرکیسه کند، تصمیم گرفت با خودش شرط بندی کند، هر بازی را جداگانه. روی کاغذ، در عرض دو ماه ????? دلار برده بود. روی دور افتاده بود، در ورق برنده بود، در ورزش برنده بود و شب ها که بی خوابی به سرش می زد، درباره زندگی آینده به خیالپردازی مشغول می شد؛ در لاس وگاس، یا باهاما، برنده در همه بازیها. باهمسر، یا بی همسر. قاضی بیچ هم از تأمل و اندیشه ای قاطع پیشانی در هم کشیده بود؛ برای

صفحه 89 از 424