نبیند؛ آنوقت هر طور که می خواست زندگی می کرد و مردم بدبخت بیکرز آیوا را به حال خود میگذاشت تا بنشینند و ?? سال دیگر برایش شایعه درست کنند. ولی شهامت؟ شهامت کجا بود؟ و همین کوینس را غمگین میکرد.
فرزندانش داشتند نگاهش می کردند، با لبخندی گشاده، و دندانهای مرتب، پیچیده در هاله ای درخشان. قلبش از جا کنده شد، فکر می کرد که حتما باید پول فراهم کند و طبق دستورالعمل بپردازد. باید از خانواده و بچه هایش مراقبت می کرد. آنها که گناهی نداشتند.
مجموعه سهام بانک حدود ?? میلیون دلار ارزش داشت که تا سنت آخر توسط پیرمرد حفاظت می شد، و حالا هم در راهرو داشت پاچه میگرفت؛ صدایش می آمد. پیرمرد ?? سال داشت، خیلی سر زنده و بانشاط، گویی در ?? سالگی توقف کرده بود. بعد از مرگ او کوینس ناچار بود خواهرش را که در شیکاگو می زیست یک جوری راضی کند، ولی به هر حال بانک مال او می شد. آنوقت هر چه داشت می فروخت، میلیونها دلار در جیب میگذاشت، دست خانواده را می گرفت و از بیکرز می رفت. تا آن وقت مجبور بود کارهایش را مثل سابق انجام دهد و پیر مرد را خوشحال و راضی نگه دارد.
مرد زرنگی پیدا شده بود که او را در گوشه ای گیر انداخته بود، و اگر همه چیز بر ملا می شد پدرش ممکن بود تصمیم های خطرناک بگیرد، با تمام قوا از سهام مراقبت می کرد. ممکن بود خواهری که در شیکاگو داشت به جای او صاحب همه چیز بشود.
وقتی داد و فریاد راهرو فرو نشست، آهسته از اتاق بیرون خزید و به قصد نوشیدن یک فنجان قهوه، از مقابل منشی گذشت. وقتی به اتاقش بازگشت، توجهی به او نکرد. در را قفل کرد و برای چهارمین باز نامه را خواند. سعی کرد افکارش را جمع و جور کند. باید پول را فراهم می کرد و طبق روشی که در نامه نوشته شده بود می پرداخت. امیدوار بود و دعا کرد که ریکی پی کارش برود. و اگر دوباره می خواست اخاذی کند، بهترین راه این بود که به دکترش مراجعه کند و مقداری قرص بگیرد.
کسی که با او قرار ناهار گذاشته بود یک مأمور دولتی بود، یک جاه طلب بلندپرواز که از فرصت ها استفاده کرده بود، سر به هر سوراخی می کرد و بو