در سراسر زندگی با هوس هایش جنگیده بود. اما عاقبت جرأت و جسارت پیدا کرده بود که خلوتی برای خود درست کند و به خیالات شیرین بپردازد و حالا یک آدم زرنگ پیدا شده بود و درست زده بود وسط چشمانش. احمق، احمق، احمق. چرا باید کار این همه سخت میشد؟
هم چنانکه به برف نگاه می کرد، افکار جورواجور از همه طرف به ذهنش
وارد
می شد. خودکشی، شاید آسان ترین جواب همین بود، ولی دکترش در شهر نبود، و او واقعا دلش نمی خواست بمیرد. دست کم نه در آن لحظه. مطمئن نبود از کجا می تواند یکصد هزار دلار بردارد و حواله کند و سوء ظنی به وجود نیاید. آن حرامزاده پیر که در اتاق بغلی نشسته بود، مقرری بخور و نمیری میداد و تازه انگشتش را روی هر سکه ده سنتی هم فشار می داد. همسرش اصرار داشت در هزینه های زندگی تعادل به وجود آورد. در حساب مشترکشان مقداری پول موجود بود، اما بدون اطلاع او نمی توانست برداشت کند. زندگی یک بانکدار اهل بیکرز آیوا خلاصه می شد در یک عنوان خشک و خالی، یک مرسدس، یک خانه رهنی و همسری با فعالیتهای اجتماعی. آه. می خواست
فرار کند.
به هر حال باید به فلوریدا می رفت، ردپای این نامه را می گرفت و با آن آدم زرنگ روبرو می شد، در مقابل این اخاذی کثیف می ایستاد، شاید هم وکیلی پیدا می کرد و کار به قاضی و دادگاه می کشید. او کوینس گاربی بود و تا آنجا که می دانست کار خلافی انجام نداده بود. مسلما اینجا داشت جنایتی اتفاق می افتاد. شاید می توانست کارآگاه خصوصی استخدام کند، یا وکیل بگیرد، تا از او مواظبت کنند. آنها زیر و روی این ماجرا را بیرون می کشیدند.
حتی اگر پول را فراهم می کرد و آنطور که در نامه نوشته شده بود تلگرافی می پرداخت تازه دروازه ها باز می شد، و این ریکی، اصلا این ریکی لعنتی چه کسی بود، باز هم می خواست، بیشتر می خواست. چه تضمینی وجود داشت که دوباره اخاذی نکند، و سه باره؟
اگر کله اش کار می کرد، اگر شهامت داشت فرار می کرد، به یک گوشه ای، مثلا مثل کی وست، یا جای دیگری در گرمسیر، جایی که دیگر رنگ برف را