محلی صرف کند.
وقتی وارد شد، در اتاق را قفل کرد. دستکش هایش را به سویی و کتش را به سوی دیگر انداخت. پاکت را به سرعت جر داد و نامه ریکی را بیرون کشید. روی مبل ولو شد، عینکش را به چشم گذاشت، قلبش نه از عجله، بلکه از هیجان داشت از سینه خارج می شد. وقتی خواندن را شروع کرد در مرز انزال قرار داشت.
واژه ها همچون گلوله به مغزش وارد می شد. وقتی به بند دوم رسید، آهی از سر تعجب و درد برکشید. «آوووو.» و بعد دو بار گفت: «آه، خدای من.» سپس در حیرت فرو رفت، و زیر لب گفت: «مادر قحبه.»
به خودش نهیب زد. «ساکت» منشی گوش های تیزی داشت، همیشه گوشه ای به کمین ایستاده بود. بار اول که نامه را خواند ضربه بزرگی به او وارد شد، و بار دوم باور نکرد. بار سوم تازه چیزهایی دستگیرش شد و لبانش به لرزه افتاد. یکبار دیگر به خود نهیب زد: «گریه نکن، لعنتی.»
نامه را روی زمین پرت کرد و دور میزش به گردش در آمد. می چرخید و سعی داشت تا آنجا که می تواند چهره خندان همسر و فرزندانش را از جلو چشم دور کند، سعی داشت توجهی به عکس آنها که روی میزش بود نکند. روی یک قفسه کوچک، زیر پنجره چند عکس خانوادگی از خودش، همسرش و بچه هایش چیده بود. قدمت بعضی از آنها به ?? سال می رسید، شاید هم بیشتر از پنجره نگاهی به خارج انداخت، برفی که از صبح می آمد، حالا سنگین تر شده، پیاده رو را پوشانده بود. خدایا، چقدر از بیکرز، از آیوا بدش می آمد. فکر کرده بود می تواند از آن شهر لعنتی فرار کند، و به جایی زیبا، با ساحلی پر از هیجان های تازه برود، و با جوانکی شاد و شنگول و جذاب به جست و خیز بپردازد، کیف کند، و شاید دیگر هرگز برنگردد.
اکنون شرایط کاملا تفاوت کرده بود. چیزی که به فکرش هم نمی رسید. این یک شوخی بود، یک حقه کثیف. با خودش میگفت: «این یک شوخی است یک حقه کثیف است.» پولی که می خواستند خیلی زیاد بود، چه نقشه ماهرانه ای، با حرفه ای ها طرف بود.