نام کتاب: برادران
گذاشته بود. س.و.م، بیست و چند ساله، مایل است با یک مرد میانه سال و مهربان آمریکایی، چهل و چند، یا پنجاه و چند ساله مکاتبه کند. مه کاربر این آگهی را به یقین قبلا دیده بود، ولی شانه هایش را بالا انداخت. گویی می خواست بگوید هرگز اطلاعی نداشته است. آرگرو گفت: «آشنا به نظر می آید، ها؟» فین گفت: «برای من هم آشناست.» مجله را روی میز رها کرد. نسخه اروپایی «همه چیز، از همه جا» بود. | آرگرو گفت: «ما آدرس را در اداره پست مونت کارلو ردیابی کرده ایم، یک صندوق پستی است با نام جعلی، و... چه تصادفی.» باربر گفت: «بین پسرجان، من نمی دانم تو برای چه کسی کار میکنی. ولی دلایل خوبی در دست داریم که اختیار ما دست تو نیست. از شرط و شروط عدول نکردیم. پس چراگورت را گم نمی کنی؟» . البته. ولی یک چیز را به من بگو، دو میلیون دلار کافی نبود؟ » فین لبخند زد و نگاهی به دور و بر آن كانه زیبا انداخت. لبی به قهوه زد و گفت: «سرت به کار خودت باشد.» " آرگرو گفت: «بعدا می بینمت.» برخاست و در میان جمعیت ناپدید شد. باربر قهوه را تمام کرد، گویی اتفاق بدی نیفتاده بود. مدتی به خیابان و اتومبیل ها خیره شد و بعد رفت که به دوستانش ملحق شود. پایان

صفحه 424 از 424