نام کتاب: برادران
ایتالیایی می خورد. روزی گرم و آفتابی بود. به طور مبهم یادش می آمد که امروز، در وطن او روز مهمی است. و ممکن است جشنی هم برپا شده باشد. اهمیت نمی داد، چون اصلا به گذشته مراجعه نمی کرد. بیچ در اتاق خود، در هتل، خواب بود. اسپایسر در خیابان آنطرف تر پشت میز رولت، در کازینو نشسته بود. یک چهره تقریبا آشنا، از ناکجا ظاهر شد. جرقه ای در ذهن باربر گر گرفت. مرد غریبه برابرش نشست، و گفت: «سلام، فین. مرا به خاطر داری؟» باربر همانطور صبورانه لبی به قهوه زد و به صورت او خیره شد. آخرین بار آن چهره را در زندان ترامبل دیده بود. مرد گفت: «ویلسون آرگرو، زندان ترامبل، یادت هست؟» باربر فنجان قهوه را قبل آن که بیفتد زمین گذاشت. با صدای آرامی گفت: «صبح به خیر آقای آرگرو» دلش می خواست به جای این صبح به خیر چیزهای دیگر بگوید. احساس می کنم از دیدن من تعجب کردی، ها؟» در واقع همینطور است.» این اخباری که درباره آرون لیک منتشر شده به نظر تو جالب نیست؟» فکر میکنم جالب باشد. چه کاری می توانم برای شما انجام دهم؟ » فقط می خواستم بگویم که ما همین اطراف هستیم. اگر کمکی خواستید با کمال میل در خدمتیم.» فین با دهان بسته خندید، و بعد گفت: «احتمالش خیلی کم است.» پنج ماه از آزادی آنان می گذشت. دائما سفر کرده بودند، کشور به کشور، شهر به شهر. از ایتالیا به یونان، از یونان به سوئد، از سوئد به لهستان، از آنجا به پرتغال؛ با سرد شدن هوا آنان نیز به جنوب میخزیدند. این آرگرو چطور این همه راه آنها را تعقیب کرده بود؟ آرگرو مجله ای از جیب کتش بیرون کشید: «این را هفته پیش خریدم همینجور برای سرگرمی، یک ورقی هم زدم.» مجله را به کاربر داد. در صفحه آخر، آگهی های خصوصی چاپ شده بود، یکی از آنها را با قلم قرمز نشان

صفحه 423 از 424