نام کتاب: برادران
بله، قربان.» تدی کنار در توقف کرد: «خیلی هم نباید از این چیزها تعجب کنی، لیک.» نه، قربان.» در که باز شد، تدی صندلی را به حرکت در آورد و رفت. 00 در اواخر نوامبر، هر سه در مونت کارلو سکونت داشتند. شهر زیبایی بود، هوای گرمی داشت، به علاوه مردم انگلیسی زبان هم در آنجا زیاد بودند. تعداد زیادی کازینو در آن شهر دیده می شد که اسپایسر را مست و مدهوش میکرد. بیچ و باربر هیچ یک نمی توانستند بگویند که می برد، یا می بازد؛ مهم این بود که داشت لذت می برد. همسرش هنوز از مادر خود، که خیال مردن نداشت، پرستاری می کرد. اوضاع برای جوروی پیچیده شده بود، چون نمی توانست به وطن باز گردد، همسرش هم نمی توانست میسیسیپی را ترک کند. هر سه در هتل کوچک و زیبایی ، کنار شهر زندگی می کردند. و معمولا قبل از آن که پراکنده شوند، هفته ای دو بار با هم صبحانه می خوردند. با گذشت زمان، پس از چند ماه، هر یک به زندگی مخصوص خود سوار شدند و از هم فاصله گرفتند. دیگر کمتر یکدیگر را می دیدند. تمایلات متفاوتی داشتند. اسپایسر مشتاق قمار بود، می نوشید و با زنان معاشرت می کرد. بیچ دریا را ترجیح می داد. و ماهی می گرفت. باربر سفر می کرد، و به مطالعه تاریخ جنوب فرانسه و شمال ایتالیا مشغول شده بود. اما کاملا از هم خبر داشتند. هر لحظه می دانستند دیگری کجاست. اگر یکی ناپدید می شد، دو نفر دیگر فورا کشف میکردند. درباره عفو خود چیزی نشنیدند، مطلبی هم در روزنامه ها نخواندند. در ژم بیچ و باربر ساعت ها در کتابخانه مرکزی به مطالعه روزنامه های آمریکایی می پرداختند. حتی یک کلمه هم اشاره نشده بود. با خویشان خود در آمریکا تماس نداشتند، با هیچ کس. همسر اسپایسر به کسی نگفته بود که شوهرش از زندان آزاد شده. هنوز فکر می کرد فرار کرده. در روز شکرگزاری، فین یاربر در کافه کنار خیابان، مرکز مونت کارلو قهوه

صفحه 422 از 424