بزرگ، بزرگ، عظیم. عروسی شما باید بزرگترین حادثه سال در واشنگتن باشد.»
من هم خوشم می آید.»
هر چه زودتر او را باردار کنید. و کمی قبل از جشن بزرگ پیروزی، اعلام کنید که بانوی اول آینده در انتظار فرزند است. و من هم از این ماجرا داستانی عالی و شگفت انگیز خواهم ساخت. و چه خوبست که بار دیگر بچه های قشنگ را وقت بازی در کاخ سفید می بینیم.»
لیک لبخند می زد، سر تکان می داد. معلوم بود که از این فکر راضی است، بعد ناگهان اخم کرد، پرسید: «کس دیگری هم راجع به این ریکی چیزی می داند؟»
«نه، او دیگر بی خطر شده.» بی خطر؟»
دیگر نامه نخواهد نوشت، آقای لیک. و شما آنقدر سرگرم بازی با بچه های خود خواهید شد که دیگر وقت فکر کردن به آدم هایی مثل ریکی ندارید.»
نام خانوادگی این ریکی چه بود؟» فراموش کن، لیک، فراموش کن.»
«من خیلی متأسفم، آقای مینارد. خیلی متأسفم. دیگر چنین چیزی اتفاق نمی افتد.»
. البته که نمی افتد. پرونده کامل این ماجرا در اختیار ماست، آقای لیک. این را همیشه به یاد داشته باشید.» تدی صندلی چرخدارش را کمی عقب کشید. گویی می خواست بگوید: ملاقات تمام است. الیک گفت: «این چیزی بود که در یک لحظه تنهایی اتفاق افتاد.»
«فراموش کنید. دیگر تمام شد. فکرش را نکنید، آقای لیک. بروید و مواظب این خانم جین کوردل باشید. برایش لباس های نو بخرید. او خیلی کار می کند، خسته به نظر می آید. کاری کنید خستگی از تنش در بیاید. می تواند یک بانوی اول شگفتی آفرین باشد.»