تدی برای این که موضوع را چرب تر کرده باشد، تکه کاغذی به دستش داد. لیک کاغذ را گرفت و فورا دستخط خود را در آخرین نامه ای که به ریکی نوشته بود تشخیص داد. |
ریکی عزیز! فکر میکنم بهتر است به این نامه نگاری ها پایان دهیم. امیدوارم بتوانی با کلینیک درمانی خودت کنار بیایی.
آل کوی? نرز الیک با زبانی پر از لکنت می خواست بگوید که می تواند همه چیز را توضیح دهد؛ این نامه ها آنطور که به نظر می آیند نبوده است. اما منصرف شد، تصمیم گرفت چیزی نگوید، دست کم نه حالا. سیلاب سئوال ذهنش را گرفت. چقدر می دانند؟ این نامه را چطور پیدا کردند؟ چند نفر دیگر از موضوع اطلاع دارند؟
تدی که سکوت کرده بود، رنجش را تشدید می کرد. هیچ عجله ای نداشت. بد نبود کمی بیشتر رنج میکشید.
وقتی توفان افکار کمی آرام گرفت، لیک خود را با یک سیاستمدار روبرو دید. تدی راه فرار را باز گذاشته بود. می خواست بگوید: «به توپ بازی ادامه بده، پسر جان؛ همه چیز درست می شود، به شرطی که به روش من بازی کنی.»
لیک آب دهانش به زحمت فرو داد و گفت: «البته من هم واقعا از این خانم خوشم می آید.»
البته که خوشت می آید. او برای این شغل بسیار مناسب است.» بله، خیلی هم وظیفه شناس است.»| با او رابطه ای دارید؟ » نه، هنوز نه.»
پس زودتر شروع کنید. در کنوانسیون آینده باید دست در دست او قدم به صحنه بگذارید. شایعه درست کنید، اجازه بدهید شایعات قوت بگیرند، بگذارید طبیعت کار خودش را بکند. یک هفته قبل از انتخابات بزرگ، در کریسمس، عروسی راه بیندازید.» |
بزرگ یا کوچک؟»