شما باید برنده شوید آقای لیک. به موعظه خود ادامه دهید، با همان پیام.» بسیار خوب.» تدی گفت: «بسیار خوب.» و چشمانش را بست، گویی به یک خواب سریع نیاز داشت. بعد دوباره چشمانش را گشود، و گفت: «حالا می خواهم راجع به مسئله دیگری صحبت کنم، کاملا متفاوت. من درباره موقعیت شما، وقتی که به کاخ سفید می روید، کمی احساس نگرانی می کنم.»
لیک گیج شده بود، چهره اش به خوبی نشان میداد.
تدی داشت دام تازه ای پهن می کرد: «شما به شریک احتیاج دارید، آقای لیک بانوی اول. کسی که کاخ سفید را با حضور خود رنگ و جلایی بدهد. کسی برای تماشا، برای تکمیل زیبایی کاخ سفید. یک زن قشنگ، و به قدر کافی جوان، آماده برای زاد و ولد. از آن وقت که خنده های کودکانه کاخ سفید را پر می کرد زمان درازی گذشته.»
لیک مبهوت شد: «حتما شوخی می کنید.»
من از این خانم جین کوردل، منشی شما خوشم می آید. بیشتر از سی و هشت سال ندارد، با هوش است، خوش صحبت است، زیباست، اما باید دست کم ?? پاوند لاغر شود. ?? سال پیش از شوهرش جدا شده، و حالا دیگر کسی یادش نمی آید. به نظر من می تواند یک بانوی اول کاملا مناسب باشد.»
الیک سرش را به یک سو انداخت، ناگهان عصبانی شد. می خواست بلند شود و تدی را زیر لگد بیندازد و آنقدر کتک بزند که بمیرد. ولی خشمش به کلمه تبدیل شد و کلمه هم آنچنان نیرو و قدرتی نداشت، فقط توانست بگوید: نکند عقلتان را از دست داده اید؟»
تدی با صدایی سرد و نگاهی که تا عمق جان لیک نفوذ می کرد گفت: «ما ریکی را می شناسیم.»
نفسی چون باد از سینه لیک درآمد، گویی توفانی بود، گفت: «آه، خدای من.» می خواست بدنش را تکان دهد، اما نمی توانست. همه چیزش یخ زده بود.