لبخند لیک ناپدید شد. حواسش را کاملا جمع کرد، گفت: «ولی این که چندان رضایت بخش نیست.»
از نظر آرای مردم، کمی جلو هستید. ماه آینده معاون رییس جمهور از شما جلو خواهد افتاد. این مسابقه تا نیمه اکتبر ادامه خواهد داشت، گاهی او جلو می افتد، و گاهی شما. بعد یک واقعه هسته ای اتفاق می افتد که دنیا را به وحشت می اندازد و شما آقای لیک همان نجات دهنده موعود خواهید بود.»|
این چشم انداز هراس انگیز، حتی نجات دهنده را هم به وحشت می انداخت. با صدای آرامی پرسید: «جنگ؟ »
«نه. فقط تعدادی کشته و زخمی، اما آمریکایی نخواهند بود. سرزنشها متوجه ناتی چنکوف می شود، و رأی دهندگان خوب و شجاع جمهوری ما دسته دسته به صندوقها هجوم می برند و شما با اکثریت بیش از ?? درصد برنده خواهید بود.»
الیک نفس عمیقی کشید. سئوال هایی داشت، و می خواست جواب هایی بگیرد. حتی تصمیم داشت به خونریزی های آینده نیز اعتراض کند. اما به هر حال وقایع هراس آوری که قرار بود در ماه اکتبر انجام شود، قدم به قدم داشت تکمیل می شد. برای متوقف کردنش، از دست لیک کاری ساخته نبود، اعتراضش نیز کارگر نمی افتاد.
«طبل را همانطور مثل قبل به صدا در آورید، آقای لیک. همان پیام. دنیا قرار است کمی شلوغ شود، چند نفر یکی دو جا دیوانگی هایی خواهند کرد، و ما باید برای دفاع از راه و رسم زندگی خود به قدر کافی قوی باشیم.»
«این پیام تا حالا کارهای زیادی کرده است.»
رقیب شما ناامید خواهد شد. البته حمله های شدیدی خواهد کرد و شما را متهم می کند که فقط به فکر قدرت نظامی هستید و مردم را فراموش کرده اید، درباره پول هم داد و فریاد خواهد کرد. حسابی شما را زیر ضربات کوبنده خود خواهد گرفت، و کمی جلو خواهد افتاد. اما هراسی به خود راه ندهید. چیزی نیست. در ماه اکتبر دنیا واژگون خواهد شد. به من اعتماد کنید.»
من به شما اعتماد دارم.»