باستر همانطور زیگراگ به سوی غرب می رفت، تا آن که عاقبت به آخرین ایستگاه اتوبوس در سان دیه گو رسید. اقیانوس او را به سوی خود می کشید، اولین آب های مواج آبی را پس از چند ماه می دید. مدتی در بندر گشت، دنبال کارهای معمولی و حتی پست. با کارگرها، سرکارگرها، باربرها و آدم هایی از این دست حرف می زد. چند روزی سرگردان بود. ناخدای یک قایق تفریحی و اجارهای او را به عنوان جاشو استخدام کرد. باستر آن شغل را با شوق تمام قاپید و به درون قایق پرید و به لوس کابوس، مکزیک رفت، بندری کوچک اما با آب و نان، پر از مردم شاد، و روزهای مفرح، در نوک دماغه. بندر پر بود از قایق های ماهیگیری گرانقیمت و باشکوه، خیلی زیباتر از آنچه که قبلا دیده بود. وقتی با پدرش کار میکرد قایق هایی به این زیبایی مشاهده نکرده بود. با چند ناخدا آشنا شد و در عرض دو روز استخدام شد، به عنوان کارگر عرشه. مشتری ها معمولا آمریکاییان ثروتمندی از تکزاس و کالیفرنیا بودند که ظاهرة برای ماهیگیری می آمدند، اما اوقات را بیشتر به نوشیدن سر می کردند. مقرری و حقوق مرتبی دریافت نمی کرد، انعام می گرفت. و مشتریان خر پول هر چه بیشتر مست می شدند، انعام او نیز بیشتر می شد. به تدریج کار و بارش سکه شد. در روزهای کسادی دست کم ??? دلار عایدی داشت، و در روزهای خوب بیش از ??? دلار به جیب می زد، نقد. در یک متل خوب و گران اتاقی گرفت، و بعد از چند روز گذشته هراس انگیزش را به کلی از یاد برد و دیگر به