روی هم بالا رفته بود. صبحانه را در رستوران کوچک طبقه بالا خورد، قهوه، تخم مرغ، سوسیس سرخ کرده، و بعد برای قدم زدن بیرون رفت. در ساعت ?? جلو بانک متروپولیتن تر است در مرکز شهر، از تاکسی پیاده شد. خانم کارمند پشت پیشخوان اول به لباس او، جین و جلیقه، توجهی نکرد اما وقتی فهمید آمریکایی است شانه هایش را بالا انداخت، مجبور بود آن مرد را با آن لباس تهوع آور تحمل کند.
یکساعت معطلش کردند، اما اهمیت نداد. عصبی شده بود ولی به روی خودش نیاورد، برای آن پول حاضر بود روزها، هفته ها و ماه ها صبر کند. یاد گرفته بود صبور باشد.
عاقبت آقای مک گریگور مدیر حوالجات سراغش آمد. پول همین الان رسیده بود، از این که معطل شده بود عذر خواست. ? میلیون دلار به سلامت از اقیانوس اطلس گذشته بود و حالا به خاک انگلستان وارد شده بود، اما برای مدت طولانی. گفت: «می خواهم به سویس حواله کنم.» تجربه نشان می داد بانک های سویس مطمئن ترند.
همانروز بعد از ظهر بیچ و اسپایسر به آتلانتا پرواز کردند. آن دو هم مانند باربر از آزادی نو رسیده خود استفاده کردند، فرودگاه را زیر پا گذاشتند، و بعد منتظر پرواز لندن شدند. آنها نیز با درجه یک سفر می کردند. ساعتها خوردند، نوشیدند، و فیلم تماشا کردند، و هنگامی که از فراز اقیانوس میگذشتند، سعی کردند بخوابند.
وقتی از گمرک هیترو عبور کردند، در کمال حیرت یاربر را به انتظار یافتند و خبر شگفت آوری گرفتند، پول آمده بود و رفته بود. اکنون در سویس پنهان شده بود. و باز در مقابل پیشنهاد او بیشتر در شگفتی فرو رفتند. باید فورة انگلستان را ترک می کردند. وقتی در بار فرودگاه قهوه می خوردند یاربر گفت: خب میدانند ما کجا هستیم. باید آنها را بلرزانیم.» بیچ پرسید: «یعنی فکر میکنی ما را تعقیب می کنند؟» بیایید فرض کنیم که همینطور است.»