نام کتاب: برادران
مطمئن بود که اینها همه اوهام است. به زودی باز در سلول دراز می کشید، به سقف خیره می شد و یکروز دیگر را به روزهای ترامبل می افزود. جوروی با یک تلفن عمومی نزدیک بیچ جاوا با همسرش تماس گرفت. زن بیچاره اول فکر کرد که یکنفر شماره را اشتباه گرفته، و حاضر نبود هزینه مکالمه را بپذیرد. پرسید: «کی هستی؟» منم، عزیزم. دیگر در زندان نیستم.» جوروی؟» بله خودمم. حالا خوب گوش بده. من از زندان آمدم بیرون، فهمیدی؟ الو، صدای مرا می شنوی؟ فکر میکنم می شنوم. تو کجایی؟» تو یک هتل، در جکسون ویل فلوریدا. امروز صبح از زندان آزاد شدم.» آزاد شدی؟ ولی چطور.....؟ » چیزی نپرس، بعدا توضیح می دهم. همه چیز را برایت خواهم گفت. فردا می روم به لندن. فردا صبح اول وقت میروی به اداره پست و فرم گذرنامه میگیری.» «لندن؟ گفتی لندن؟» بله.) انگلستان؟ » بله، انگلستان، مگر چند تا لندن داریم؟ مجبورم مدتی بمانم. برای کار است، قسمتی از یک معامله است.» | چند وقت؟» فقط دو سال. گوش بده، می دانم باور کردنش مشکل است، ولی من آزاد شده ام. این دو سال را باید خارج از مملکت زندگی کنیم. با هم.» «این چه کاری است، چه نوع معامله ای است. نکند فرار کردی جوروی؟ یادم هست گفته بودی فرار از آنجا کار آسانی است.» «نه، فرار نکردم، آزاد شدم.» ولی هنوز بیست ماه دیگر مانده بود.»

صفحه 412 از 424