شما حتما از مملکت خارج می شوید.» |
کاربر گفت: «من باید یک نگاهی به جدول پروازهای لندن بیندازم.»
«ما قبلا این کار را برای شما کرده ایم. تا دو ساعت دیگر یک پرواز از جکسون ویل به آتلانتا می رود، و ساعت ? و ?? دقیقه پرواز آتلانتا به لندن انجام می شود، مستقیم به فرودگاه هیترو می رود، فردا صبح زود در لندن خواهید بود.»
می توانید یک جا برایم رزرو کنید؟» «این هم قبلا انجام شده، درجه یک.» باربر چشمانش را بست و لبخند زد. آرگرو به دو قاضی دیگر نگاه کرد و گفت: «شما چه می کنید؟» اسپایسر گفت: «ما مدتی می مانیم.» «متأسفم، ما معامله کردیم.» |
بیچ گفت: «ما هم فردا بعداز ظهر با همین پرواز خواهیم رفت. و مسلما آقای باربر ترتیب همه چیز را خواهد داد.»
می خواهید برای شما هم جا رزرو کنیم؟» بله خواهش میکنم.»
چپ بدون سر و صدا وارد اتاق شد و آنچه را که در روبالشی پیچیده شده بود برداشت و بیرون رفت.
آرگرو گفت: «خب حالا نوبت عکس گرفتن است.»
00
فین یاربر، اکنون با نام جدید ویلیام مک کوی، اهل سن خوزه، کالیفرنیا بدون حادثه به آتلانتا رسید. نزدیک به یکساعت به گشت و گذار در سالن فرودگاه پرداخت. همه جا را زیر پا گذاشت و از غوغای تقریبا یک میلیون آدم که با عجله توی هم میلولیدند لذت برد. صندلی او در قسمت درجه یک، یک مبل بزرگ و چرمی بسیار راحت بود که وقت خواب با فشار یک دکمه به صورت تختخواب در می آمد. بعد از دو گیلاس شامپانی خیال پردازی ها آغاز شد و در جهان رؤیا فرو رفت. می ترسید بخوابد، چون می ترسید بیدار شود.