حالا تنها هدفشان این بود که هر سه را از کشور اخراج کنند.
جک آرگرو به پرونده و نامه ها دست نزده بود، ظاهرا اینطور نشان می داد. هنوز در همان روبالشی، روی صندلی قرار داشت، درست همانجایی که اسپایسر گذاشته بود. به محض این که وارد شدند، آرگرو گفت: «حواله در راهست.»
تدی هنوز در لانگلی نمایش را تماشا می کرد. هر سه قاضی در لباس کامل کنار دریا بودند. باربر کلاه ماهیگیری به سر داشت، با لبه ? اینچی. اسپایسر کلاه حصیری و پیراهن زرد بدون یقه پوشیده بود. و بیچ جمهوری خواه با شلوار کوتاه خاکی، پیراهن چین دار و کلاه گلف آمده بود.
روی میز سه پاکت بزرگ دیده می شد. به هر یک از برادران یکی داده شد. آرگرو گفت: «توی این پاکتها اوراق هویت جدید شماست. شناسنامه، کارت
اعتباری، کارت تأمین اجتماعی.» و کاربر پرسید: «پس گذرنامه چه می شود؟»
اینجا در این اتاق بغل یک دوربین هست. گذرنامه و گواهینامه رانندگی عکس می خواهد. فقط نیم ساعت طول می کشد. در آن پاکت های کوچک هم ? هزار دلار پول هست.»
اسپایسر در حالی که به شناسنامه خود نگاه می کرد گفت: «اسم من هاروی ماس است؟»
بله، از اسم هاروی خوشتان نمی آید.»
حالا دیگر چرا.» بیچ گفت: «واقعا مثل این که یک هاروی به تمام معنی هستی.»
اسم تو چیست؟» «خب، من جیمز نانلی هستم.»
از آشناییت خوشحالم جیمز»
اما آرگرو کسی نبود که به این شوخی ها بخندد، یا لحظه ای آرام گیرد و تفریح کند. می خواست زودتر کلک کار را بکند. «باید بدانم که چه نقشهای برای مسافرت دارید. آنها که در واشنگتن هستند می خواهند مطمئن شوند که