نام کتاب: برادران
بدون اسکورت، پیاده از هتل خارج شدند. مانعی در کار نبود. اما ورقة عفو خود را در جیب گذاشته بودند، فقط محض احتیاط. کنار ساحل، با وجودی که آفتاب می تابید، و گرما کمی آزار می داد، هوا در جریان بود و گاه لطف و سبکی لذت بخشی به وجود می آورد. آسمان صاف بود. دنیا دوباره زیبا شده بود. امید، هوای اطرافشان را پر کرده بود. تقریبا بر همه چیز و همه کس لبخند می زدند و می خندیدند. در راستای بلوار آتلانتیک شلنگ برمی داشتند و با توریست ها در می آمیختند. در کافه کنار خیابان، زیر سایبان ناهار خوردند، استیک همراه با آبجو. گذر و گذار مردم را تماشا می کردند. ضمن خوردن و آشامیدن زیاد با هم حرف نزدند. همه چیز دیدنی بود، به خصوص خانم و دخترهای زیبا و جوان، گاه با لباس شنا، شلوار کوتاه، زندان از آنها پیرمردانی ساخته بود. حالا احساس جوانی می کردند و میل داشتند در وسط مجلس باشند. مخصوصا هاتلی بیچ. ثروتی داشت، موقعیتی داشت، و به عنوان قاضی فدرال جاه طلبی فراوان. ثروت و موقعیت از دست رفت، اما عنوان قاضی همچنان ماند، این را دیگر کسی نمی توانست از او بگیرد، و حالا با زندگی قرار ملاقات داشت. سخت زمین خورده بود، همه چیز را باخته بود، و در دو سال اول ترامبل، به تدریج در ناامیدی تیره و تاری فرو رفته بود. به خودش قبولانده بود که در زندان خواهد مرد، به شدت روی خودکشی تأمل می کرد. و حالا در

صفحه 408 از 424