نام کتاب: برادران
همانطور پرحرارت به نظر می رسید. «یک بانک در لندن هست به نام متروپولیتن تراست. می توانیم پول را آنجا حواله کنیم. بعد خودتان هر کاری خواستید بکنید، هر کجا بخواهید می توانید انتقال دهید.»| باربر گفت: «خیلی خوبست، حساب فقط به نام من خواهد بود.» آرگرو نگاهی به اسپایسر و بیچ انداخت. هر دو با حرکت سر موافقت کردند. بسیار خوب، حدس می زنم با این پول می خواهید کارهایی بکنید. اشکالی ندارد.» اسپایسر گفت: «البته، آقای باربر همین امروز بعد از ظهر به لندن می رود، وقتی به آنجا رسید، یکراست به بانک می رود و محافظ پول خواهد بود. اگر همه چیز خوب پیش برود ما هم به زودی خواهیم رفت.»| من مطمئنم که همه چیز خوب پیش خواهد رفت.» ما هم حرف شما را قبول داریم. این احتیاط فقط برای خودمان است.» آرگرو دو ورق کاغذ به کاربر داد: «برای حواله و باز کردن حساب به امضای شما احتیاج دارم.» کاربر امضا کرد. آرگرو پرسید: «ناهار خورده اید؟ » سرشان را به علامت نفی تکان دادند. ناهار جزو برنامه ذهنی آنها بود، هیچ وقت فراموش نمی شد. اما این که چطور باید ناهار بخورند، نمی دانستند. «شما حالا انسانهای آزادی هستید. هر کاری دلتان بخواهید می توانید بکنید. همین اطراف رستوران های خوبی هست. بروید خوش باشید. برای حواله یکساعت به من مهلت بدهید. ساعت ? / ? همین جا تشریف داشته باشید.» مدارک را اسپایسر در دست داشت. آن را بالا گرفت و تکان داد: «اینها هم هست.» «آه بله، بگذارید همانجا روی صندلی.»

صفحه 407 از 424