درباره این مطلب زیاد فکر کرده بودند. اسپایسر پرسید: «حق انتخاب
داریم؟ »
آرگرو به سرعت گفت: «باید یک جایی حواله کنید!» باربر گفت: «لندن چطور است؟» «لندن؟»
باربر گفت: «مایلیم این شش میلیون یکجا، به یک حساب در یکی از بانکهای لندن واریز شود.»
هر جا که بخواهید حواله می شود. کدام بانک ؟ باربر گفت: «درباره این چیزهای جزیی شما می توانید کمکی بکنید؟»
گفتم که هر کاری شما بخواهید. باید چند تلفن بکنم. چرا به اتاقتان نمی روید؟ دوش بگیرید، لباس عوض کنید، و یک ربع به من فرصت بدهید.» بیچ گفت: «ما که لباس نداریم.»
چیزهایی در اتاقتان گذاشته شده.»
چپ هر سه را راهنمایی کرد و کلیدها را داد. اسپایسر روی تختخواب شاهانه خود دراز کشید و به سقف خیره شد. بیچ پنجره را گشود، سرش را بیرون کرد و رو به شمال خیره شد. مسافتی دورتر مایل ها ساحل پشت سر هم خفته بود. آب آبی رنگ روی شن های سفید می لغزید. بچه ها نزدیک مادرانشان بازی می کردند. زوجها دست در دست هم گردش می کردند. یک قایق ماهیگیری دیده می شد که دیگر چیزی تا خط افق فاصله نداشت. با خود گفت: این هم آزادی ، بالاخره آزاد شدم.
باربر یک دوش داغ و طولانی گرفت، در خلوت کامل، بدون محدودیت کف فراوان، حوله های نرم و کلفت. یکنفر چیزهای دیگر هم در حمام گذاشته بود، اودکلن، خمیر ریش، تیغ، خمیردندان، مسواک، لیف، فرچه. از فرصت استفاده کرد. شلوار کوتاه مدل برمودا، کفش راحتی و پیراهن بدون یقه پوشید. باید می رفت و یک فروشگاه لباس پیدا می کرد.
?? دقیقه بعد همه در اتاق آرگرو جمع شدند و مجموعه نامه ها و مدارک را آوردند، همه را به دقت در یک روبالشی پیچیده بودند. آرگرو مثل دفعه پیش