جک بشکنی زد، گویی اولین بار بود که خبری از برادرش می شنید. گفت: می خواهم او را از زندان بیرون بیاورم، به همین دلیل خودم را قاطی این معامله کرده ام. او را از زندان بیرون می آورم.»
برادران نگاهی رد و بدل کردند. چه می توانستند بگویند.
آرگرو گفت: «بنشینید آقایان. ببینید، من نمی دانم چطور و چرا در این ماجرا گرفتار شدم، حتما می فهمید. و این مرا خیلی عصبی می کند. من الان به خاطر آقای آرون لیک اینجا هستم، مردی که معتقدم انتخاب می شود، و رییس جمهور بزرگی خواهد شد. تصور می کنم بعد می توانم برادرم را از زندان بیرون بیاورم. با این وجود هرگز این آقای لیک را ملاقات نکرده ام. هفته پیش یکی دو نفر از کارمندانش پیش من آمدند و خواهش کردند در ماجرایی بسیار ظریف و پنهانی مداخله کنم. و حالا برای همین است که اینجا هستم. لطف بزرگی است ها؟ اما من هیچ چیز نمی دانم، می فهمید؟» جملاتش بریده و سریع ادا می شد. با دست و دهانش حرف می زد، نمی توانست آرام بماند.
برادران جوابی نداشتند. نمی توانستند داشته باشند.
دو دوربین مخفی صحنه را فورا به لانگلی می فرستاد. تدی، یورک و دو? ویل روی پرده بزرگ غار تاریک تماشا می کردند. قاضی های سابق، و اکنون زندانیان سابق، به زندانیان جنگ شباهت داشتند، گویی تازه از اردوگاه اسیران خارج شده بودند، خیره و مقهور و رام، هنوز در لباس زیتونی و هنوز ناباورانه. کنار هم نشستند. چشمان خود را به مأمور مخفی، لایتر، دوخته بودند که نمایشی گرم و صمیمانه برایشان اجرا می کرد.
پس از سه ماه مساعی شبانه روزی برای به دام انداختن ایشان، اکنون تماشای این برادران چه لذتی داشت. تدی چهره ها را مطالعه می کرد و نهانی، کمی هم در دل به ایشان آفرین میگفت. چقدر باهوش و خوش شانس بودند که توانستند قربانیان خود را درست و به جا انتخاب کنند. حالا آزاد بودند و پاداش هوشمندی و نبوغ خود را دریافت می کردند.
آرگرو با صدای بلند گفت: «بسیار خوب، اولین مسئله ما پول است. هر یک دو میلیون، ها؟ کجا می خواهید پرداخت شود؟»