نام کتاب: برادران
هنگامی که به شهر نزدیک می شدند، راه هاگشادتر و ترافیک سنگین تر می شد. برادران با کنجکاوی به آن صحنه ها نگاه می کردند. مردم داشتند رانندگی می کردند. حرکت می کردند. هواپیماها از بالای سر میگذشتند. قایق ها در رودخانه بودند. دوباره همه چیز طبیعی شده بود. حرکتشان در بلوار آتلانتیک کند شد. ترافیک سنگین بود، و چه لذتی داشت آن لحظه های درنگ در آن بلوار قشنگ. هوا گرم بود. توریست ها مشغول گشت و گذار بودند، خانم ها، با پاهای بلند برنزی. رستوران هایی که غذای دریایی می دادند، میخانه ها، بارها غرق در آگهی های نئون درباره آبجوی خنک و صدف های خوش طعم، رونقی داشت. وقتی خیابان به پایان رسید، ساحل پیدا شد، و اتومبیل سرپوشیده زیر سایبان مهمانخانه بزرگ لاکپشت دریایی ایستاد. همراه یکی از نگهبانان خود وارد سرسرا شدند و توجه یکی دو نفر را جلب کردند، چون هنوز لباس های یک شکل به تن داشتند. در طبقه پنجم، همراه چپ از آسانسور بیرون آمدند. چپ گفت: «اتاق هایتان همین جاست. همین سه تا» و به پایین راهرو اشاره کرد. «آقای آرگرو مایل است هرچه زودتر شما را ببیند.» اسپایسر پرسید: «کجاست؟» چپ دوباره اشاره کرد: «همانجا در آن اتاق، درست آن گوشه، منتظر است.» اسپایسر گفت: «برویم.» و هر چهار نفر به سوی اتاق رفتند. کیسه های خود را نیز همراه داشتند. جک آرگرو اصلا شباهتی به برادرش نداشت. کوتاه تر بود، موی بلوند و مواجی داشت. در حالی که برادرش موی مشکی و کم پشت داشت. در نگاه اول متوجه نشدند، اما بعد که دقت کردند فهمیدند که این دو محال است برادر باشند. جک آرگرو به سرعت پیش آمد و دست داد، اما فقط برای این که مؤدب باشد. برنده و صریح بود. تند حرف می زد. پرسید: «برادرم چطور است؟ » بیچ گفت: «حالش خوبست.» باربر اضافه کرد: «امروز صبح او را دیدیم.»

صفحه 404 از 424