نام کتاب: برادران
معرفی کردند. خب، نام های بسیار داشتند. جوروی اسپایسر روی صندلی عقب نشست. خم شد و چشمانش را با دست پوشاند. نمی خواست تا حسابی دور نشده اند چیزی را ببیند. چقدر دلش می خواست گریه کند، فریاد بزند، اما از سر مستی و شنگولی کرخت شده بود، شنگولی محض، بی وقفه و بی خجالت. چشمانش را مخفی کرده بود و مثل آدم های احمق می خندید، آبجو می خواست، زن می خواست، البته ترجیح می داد همسرش باشد. به زودی با او تماس می گرفت. وانت سرپوشیده حالا به حرکت در آمده بود. این رهایی ناگهانی هر سه را به جنب و جوش آورده بود. اغلب زندانیان روز شماری می کنند، و لحظه رهایی خود را به دقت تخمین می زنند، و می دانند کجا می روند، و چه کسی به انتظارشان دیده بر در دارد. اما برادران هیچ چیز نمی دانستند. آن چیزهای کوچکی را هم که شنیده بودند، باور نمی کردند. عفو رییس جمهور یک شوخی بیش نبود، و پول، طعمه، مایه تطمیع. آنها را داشتند می بردند که سر به نیست کنند، و مثل تریور، گلوله ای در مغزشان بنشانند. هر لحظه امکان داشت وانت سرپوشیده گوشهای بایستد. آنوقت دو نفری که جلو نشسته بودند، کیسه هایشان را می گشتند، پرونده های کثیف را می یافتند و همانجا کنار پیاده رو آنها را می کشتند. شاید. اما در آن لحظه، آزادی از زندان ترامبل را هرگز فراموش نمی کردند. فین یاربر پشت سر راننده نشسته بود. جاده را نگاه می کرد. عفونامه را در آغوش می فشرد و آماده بود به هر کس که می خواست مزاحم رؤیایش شود، نشان دهد. کنارش هاتلی بیچ نشسته بود. هنوز زیاد پیش نرفته بودند که گریه را سر داد، نه با صدای بلند. لب هایش می لرزید و اشک در چشمانش حلقه زده بود. بیچ برای گریه دلیل داشت. این عفو برای او بیش از دو همکارش ارزش داشت، اگر بخشیده نمی شد، باید هشت سال و نیم دیگر زندان را تحمل می کرد. میان ترامبل و جکسون ویل سکوت برقرار بود. هیچ کس حرفی نزد.

صفحه 403 از 424