نام کتاب: برادران
بسیار خوب، پس، یک مقدار کار اداری هست.» اسپایسر گفت: «لطفا زودتر.» به هر یک کیسه ای پارچه ای دادند که هر چه دارند در آن بریزند. همانطور که محکم راه می رفتند سعی داشتند کنار هم قدم بردارند. نگهبانی دنبالشان روان بود. بیچ زیر لب گفت: «یکی به من بگوید این عفو لعنتی را کی برای ما گرفت؟ » باربر با صدای بلندی که حتی نگهبان هم شنید گفت: «مطمئن لیک نبود.» بیچ گفت: «البته که لیک نبود. رییس جمهور می خواهد سر به تن او نباشد، آنوقت درخواستش را قبول کند؟ » بر سرعتشان افزودند. اسپایسر گفت: «چه فرقی می کند کی این کار را کرده؟» باربر گفت: «اصلا سر در نمی آورم.» اسپایسر همان طور که سر در پیش انداخته بود گفت: «پس می خواهی چه کنی، فین؟ بهتر است چند روز دیگر اینجا بمانی تا همه چیز برایت روشن شود، و اگر فهمیدی کار کی بوده، می توانی قبول نکنی، ها؟ فرصتش را داری.» بیچ گفت: «پشت این واقعه شخص دیگری است.» اسپایسر گفت: «من این شخص دیگر را خیلی دوست دارم. دلم نمی خواهد دوره بیفتم و دائما سئوال کنم.» به اتاق هایشان رفتند و آنچه داشتند، دیوانه وار جمع کردند. با هیچ کس حرف نزدند. دوستان زندانی به کارهای روزانه اشتغال داشتند. قبل از آنکه رؤیایشان نابود شود، قبل از آن که رییس جمهور تغییر عقیده بدهد، عجله داشتند کار را زودتر تمام کنند. پانزده دقیقه پس از ساعت ??، از دروازه ای که سالها پیش وارد شده بودند، خارج شدند. در کنار پیاده روی داغ منتظر ماندند. دیگر به پشت سرشان نگاه نمی کردند. وس و چپ در وانت سرپوشیده سر رسیدند، گرچه خود را با نام دیگری

صفحه 402 از 424