نام کتاب: برادران
نماینده وزارت دادگستری گفت: «رییس جمهور پرونده شما را مطالعه کرده، و به این نتیجه رسیده که این مجازات تا همینجا برای شما کافیست. به یقین احساس می کند که شما به عنوان یک شهروند کوشا باز هم می توانید به جامعه و کشورتان خدمت کنید.» | هاج و واج او را نگاه می کردند. آیا این مرد احمق نمی دانست که آنها قرار است هویت دیگری داشته باشند، از وطن خود آواره شوند و دو سال در جای دیگری زندگی کنند؟ واقعأ کی به کی بود؟ حال که آنها قدرت داشتند آرون لیک را نابود کنند و رقیب معاون رییس جمهور را از صحنه مبارزات محو نمایند، چرا چنین اتفاقی می افتد؟ چرا رییس جمهور ناگهان هر سه تن را با هم می بخشد؟ این لیک بود که می خواست آنها ساکت بمانند، نه رییس جمهور، درست است؟ الیک چطور توانست رییس جمهور را به این عفو ناگهانی وادار کند؟ الیک چطور توانست رییس جمهور را وادار کند که در این لحظه حساس از انتخابات تیر خلاص را به شقیقه معاون خود شلیک کند؟ اوراق عفو را در مشت فشردند، و ساکت نشستند. وقتی این قبیل پرسشها از ذهنشان بیرون رفت آنها نیز راحت شدند، با چهره ای آرام. نماینده دفتر امور زندانها گفت: «شما باید ممنون باشید. این نوع بخشش ها خیلی کم اتفاق می افتد.» بیچ گفت: «فکر می کنم ما واقعا حیرت زده شدیم.» در تاریخ زندان ترامبل این اولین بار بود که رییس جمهور زندانیان مهمی چون این سه قاضی را مورد عفو قرار می داد. رییس زندان حالا به این سه نفر افتخار می کرد. اما نمی دانست که این لحظات را چطور باید گرامی بدارد، پرسید: «چه وقت مایلید از اینجا بروید؟» گویی در فکر برگزاری یک جشن بود. اسپایسر گفت: «فورا » بسیار خوب، میگویم شما را به جکسون ویل ببرند.» «نه، متشکرم. خودمان کسی را داریم.»

صفحه 401 از 424