به خوبی درک می کردند. «باید تعهد کنید که فورا ایالات متحده را ترک خواهید کرد، تا دو سال حق بازگشت ندارید.» بیچ پرسید: «چطور می توانیم برویم، نه گذرنامه داریم، نه اوراق هویت.»
برادر من ترتیب همه چیز را خواهد داد. اوراق هویت جدید به شما می دهند، هر چه که نیاز باشد. از جمله کارت اعتباری. همه چیز آماده است. به شما خواهند داد.»
اسپایسر گفت: «دو سال؟» پاربر با خشم نگاهی به او انداخت. این سخن گویی از دهان یک مجنون بیرون می آمد.
تشری زد و گفت: «احمق نباش، کار از این بهتر نمی شود، عفو كامل. دو سال خارج از کشور بیشتر از یک میلیون خرج ندارد. لعنتی. بله قبول داریم.»
چند ضربه در، هر سه را ترساند. در را باز کردند، دو نگهبان ظاهر شدند. آرگرو کپی عفونامه را قاپ زد و در جیب فرو کرد. «معامله تمام است آقایان؟»
دوباره سر را به علامت تصدیق فرود آوردند، و با او دست دادند. آرگرو گفت: «خوبست، یادتان نرود باید خود را حیرت زده نشان دهید.» |
نگهبانان آنها را تا اتاق رییس همراهی کردند. دو مرد با ظاهری کاملا محکم و جدی از واشنگتن آمده بودند، یکی از وزارت دادگستری، دیگری از اداره امور زندانها. معرفی شدند. رییس زندان بدون توجه به آنها اوراق لازم را امضا کرد و به هر یک از آنها داد. این اوراق نسخه اصلی چیزی بود که آرگرو نشانشان داده بود.
رییس زندان با حالتی کاملا نمایشی و صدایی محکم اعلام کرد: «آقایان، شما از جانب رییس جمهور ایالات متحده بخشوده شدید.» و لبخندی بسیار گرم تحویل داد، گویی مسئولیت این خبر بزرگ با او بود.
به اوراق عفو نگاه می کردند، واقعا هنوز اثر آن تکان ناگهانی از میان نرفته بود، هنوز گیج بودند، با هزاران سئوال در ذهن. آرگرو چطور توانسته بود قبل از رییس زندان اوراق را نشانشان بدهد؟
اسپایسر زیر لب گفت: «واقعا نمیدانم چه بگویم!» دو تن دیگر هم هر یک من من کنان چیزی گفتند.