نام کتاب: برادران
مگر خودتان همینطور نمی خواستید؟ این حرف خودتان بود. من این آقای لیک را نمی شناسم. ولی ظاهرا خیلی سریع عمل می کند.» به ساعتش نگاه کرد و بعد سر را به جانب در چرخ داد و گفت: «چند نفر از واشنگتن آمده اند، و می خواهند شما را ببینند. از کله گنده ها هستند!» چند برگ کاغذ از جیبش بیرون آورد. باز کرد، و جلو هر یک آنها یک برگ قرار داد. «این عفو رییس جمهور است. دیروز امضا شده.» هر سه با ناباوری بزرگی خم شدند و خیره به کاغذها نگاه کردند. نسخه ها کاملا رسمی به نظر می آمد. متن را از سر تا ته، با ولع تمام خواندند. بند به بند، مثل شعری دلپذیر، امضای تنگ و در هم فشرده رییس جمهور ایالات متحده آمریکا. هیچ صدایی از سه قاضی برنمی آمد. گیج و مبهوت و برق گرفته. بالاخره کاربر به خود فشار آورد، و با صدای خشکی گفت: «ما عفو شدیم؟» بله. به وسیله رییس جمهور ایالات متحده.» | دوباره به خواندن پرداختند. لبها را به دندان می گزیدند، و آرواره ها را می فشردند، سعی داشتند حیرت خود را زیر سکوتشان پنهان کنند. «دارند می آیند شما را ببرند، به دفتر رییس، کله گنده ها منتظرند که خبر خوب را بدهند. باید خودتان را حیرت زده نشان دهید، ها؟ » مشکلی نیست.» «کار آسانی است.»| باربر پرسید: «این نسخه ها را از کجا آورده اید؟» | داده بودند به برادرم. و من نمی دانم چطور. لیک دوستان قدرتمندی دارد. به هر حال، معامله انجام شده، تا یکساعت دیگر آزاد می شوید، یک اتومبیل وانت سرپوشیده شما را به جکسون ویل خواهد برد، به یک هتل، در آنجا برادرم شما را خواهد دید. در همان هتل خواهید ماند تا وصول حواله ها اعلام شود، بعد می توانید در این گنجینه کوچک و کثیف خودتان دخل و تصرف کنید. روشن شد؟» هر سه سر تکان دادند. به خاطر دو میلیون دلار هم که بود، باید همه چیز را

صفحه 399 از 424