نام کتاب: برادران
دارد این تعفن را به هم می زند.» «کی؟» فین گفت: «این سئوال بزرگی است. یک هفته است که نخوابیدم، دائمة درباره این مسئله فکر می کنم. مطمئنم که آن بیرون یکنفر هست.» | اسپایسر گفت: «واقعا اهمیت دارد؟ اگر لیک بتواند ما را از اینجا بیرون ببرد، دیگر چه اهمیت دارد؟ اگر شخص دیگری غیر از لیک هم بخواهد ما را بیرون ببرد، چه فرقی می کند؟» بیچ گفت: «تریور را فراموش نکنید. دو گلوله زدند توی سرش.» من قبول ندارم. این زندان امن تر از آنست که ما فکر می کنیم.» | اسپایسر قبول نداشت. قهوه را تا ته سر کشید و ادامه داد: «آیا واقعا فکر می کنید، آرون لیک، مردی که قرار است رییس جمهور ایالات متحده شود، دستور می دهد به یک وکیل بی ارزش مثل تریور شلیک کنند؟» باربر گفت: «نه. این کار او نبود. و مسلما در مورد ما هم چنین خیالی ندارد، چون برایش خطرناک است. ما را نخواهد کشت. اما آن مرد اسرارآمیزی که ما نمی شناسیم، ممکن است از این کارها بکند. کسی که تریور را کشت، همان است که نامه ها را خوانده.» من قبول ندارم.» 000 هر سه در کتابخانه با هم بودند. انتظار می کشیدند. آرگرو وارد شد، با عجله، و هنگامی که مطمئن شد تنها هستند، گفت: «همین الان با برادرم ملاقات کردم. باید صحبت کنیم.» به اتاق کوچک کنفرانس چپیدند، در را قفل کردند، و دور میز نشستند. آرگرو با بی قراری گفت: «کارها به نظرم دارد خیلی سریع اتفاق می افتد. لیک پول را خواهد داد، و من به هر کجا که مایل باشید حواله می کنم، اگر بخواهید، می توانم کمک کنم؛ اگر هم نمی خواهید، آزادید. به خودتان مربوط است. هر کاری صلاح می دانید بکنید.» اسپایسر سینه صاف کرد و پرسید: «به هر یک از ما دو میلیون؟»

صفحه 398 از 424