نام کتاب: برادران
دفتر امور زندانها دارد.» اسپایسر گفت: «در این صورت اتهام و محکومیت هنوز با ما خواهد بود، یعنی همیشه همان کلاهبردار باقی خواهیم ماند.» | کاربر گفت: «این اصلا برای من مهم نیست، چون دیگر هرگز رأی نخواهم داد.» بیچ گفت: «یک فکری در سرم بود که دائما چرخ میزد و نمی دانستم چیست. تا بالاخره کشف کردم. به عنوان یکی از شروط معامله، باید این لیک را وادار کنیم، که اگر انتخاب شد، ما را عفو کند.» اسپایسر گفت: «من هم فکرش را کرده بودم.» باربر گفت: «من هم همینطور.» ولی آنوقت هیچ کس به مدارک ما اهمیت نمی دهد. تنها چیزی که اهمیت دارد، خروج ما از اینجاست.» | بیچ گفت: «درخواستش که ضرری ندارد.» چند دقیقه به قهوه نیمه کاره خود خیره شدند، و فکر کردند. عاقبت فین گفت: «این آرگرو مرا عصبی می کند.» «چطور؟» خب، معلوم نشد یکمرتبه از کجا آمد، مثل قطره آبی از آن بالا افتاد صاف وسط ما، و ناگهان بهترین دوست ما شد. و مثل جادوگران پول ما را به جای امنی منتقل کرد. و حالا مرد برگزیده آرون لیک است. این را خوب توی كله پوکتان فرو کنید. آن بیرون یکنفر هست که نامه های ما را خوانده، همه را، کسی غیر از لیک» | اسپایسر گفت: «من در مورد او نگران نیستم. لیک باید کسی را پیدا می کرد که با ما صحبت کند. چند تا از طناب های خود را کشید، مقداری تحقیق کرد، و فهمید که آرگرو نامی در این زندان است که اتفاقا برادرش وکیل است.» بیچ گفت: «این کار زودتر از آنچه که فکر می کردیم انجام شد، خیلی راحت و ساده، شما اینطور فکر نمیکنید؟» اسپایسر گفت: «یعنی تو هم مشکوکی، ها؟» شاید. فین درست می گوید. من هم می گویم کسی غیر از لیک هست که

صفحه 397 از 424