نام کتاب: برادران
زنگ ساعت ? صبح زندان ترامبل را به لرزه در آورد، در راهروها، در بندها، در چمنزارها، حول و حوش ساختمانهای مجاور، و در میان بیشه زار. دقیقا سی و پنج ثانیه طول کشید. همه زندانیان شهادت می دادند که به محض بلند شدن صدای زنگ دیگر کسی خواب نبود. این صدا آنها را به سوی زندگی روزانه هل می داد، گویی حادثه مهمی قرار بود اتفاق بیفتد. همه عجله می کردند آماده شوند، اما قبل از هر چیز برای رسیدن به صبحانه به هم فشار می آوردند. افغان زنگ بیچ، اسپایسر و کاربر را بیدار کرد، اما هم چنان در بستر ماندند. به دلایل روشن خواب اغفال کننده بود. در بندهای جدا زندگی می کردند، اما به هر حال قادر نبودند در دام این اغفال بمانند. ده دقیقه بعد از ساعت ? آنان نیز چون بقیه در صف قهوه قرار داشتند. با لیوانهای گشاد و بلندشان، بدون آن که کلمه ای با هم سخن بگویند به زمین بسکتبال رفتند. روی نیمکت نشستند و در هوای سحرگاهی قهوه داغ را جرعه جرعه نوشیدند. به محوطه زندان خیره شدند. جاده آزادی از پشت سرشان می گذشت. چند وقت دیگر در زندان بودند؟ چند روز دیگر باید آن پیراهن زیتونی رنگ را زیر آفتاب داغ فلوریدا می پوشیدند؟ چند روز دیگر باید به خاطر کاری که نمی کردند ساعتی چند سنت می گرفتند؟ آیا باز هم باید منتظر میشدند؟ آیا باز هم باید به خیال آزادی همچنان به آن قهوه های ابدی لب می زدند؟ یکماه؟ دو ماه؟ باز هم باید حرف می زدند و نقشه میکشیدند؟ این افکار

صفحه 395 از 424