مدارک، همه چیز درباره حق السکوت و اخاذی. بدون شک آقای لیک یقین پیدا کرده که رازها دفن خواهند شد.»
بیچ گفت: «اگر چیزی که می خواهیم به دست بیاوریم، او نباید وحشت داشته باشد. خوشحال می شویم که شخصی به نام آرون لیک را از ذهنمان بیرون کنیم. ولی به تو اخطار می کنیم، و تو هم به آقای لیک اخطار کن، اگر خطری ما را تهدید کند، داستان کوچک او یک جایی گفته خواهد شد.»|
باربر گفت: «ما در خارج از زندان، یکنفر را داریم.»
و اسپایسر در حالی که سعی می کرد موارد غیر قابل توضیح را توضیح دهد، گفت: «در واقع اگر در کارمان تأخیر شود این اتفاق می افتد. اگر اتفاقی بیفتد، مثلا آنچه برای تریور پیش آمد، چند روز بعد، بمب کوچک منفجر می شود. آقای لیک آنوقت خودش را لو می دهد.»
آرگرو گفت: «از این اتفاقات نمی افتد.»|
بیچ که فکر می کرد هنوز رییس دادگاه است، گفت: «شما که یک قاصد بیشتر نیستید نمی دانید چه پیش می آید. اینها همان آدم هایی هستند که تریور را کشتند.»
شما از کجا می دانید؟ این چیزی است که شما می گویید.» «نه، یقین نداریم، فکر می کنیم اینطور باشد.» |
آرگر و گفت: «پس آقایان، بیایید در مورد چیزهایی حرف بزنیم که قابل اثبات باشد. ساعت ? برادرم می آید. ساعت ?? همینجا شما را می بینم.» جلسه تمام شد.
آرگرو اتاق را ترک کرد، و آنها را چون برق زده ها، غرق در فکر تنها گذاشت. هر یک در اندیشه خود داشتند پولهایشان را می شمردند، اما هنوز جرأت خرج کردن نداشتند.
آرگرو به سوی محل پیاده روی روان شد، اما چند تن از زندانیان مشغول عرق ریختن و وزن کم کردن بودند. دنبال جای خلوتی می گشت. جایی بدون نگهبان. عاقبت یکی یافت، پشت کافه تریا. تلفن را بیرون کشید و با کلوکنر تماس گرفت.
یکساعت بعد تدی در جریان بود.