نام کتاب: برادران
«خوبست. من هم دلم نمی خواهد وارد قضیه شوم.» اسپایسر پرسید: «اقدام بعدی شما چیست؟ » قبل از هر چیز، آزادی. چند هفته همین جا میپلکم. بعد تقاضای انتقال میکنم. تا آخر سال خودم را می کشانم، و اگر آقای لیک انتخاب شود فورا عفو خواهم شد. معامله خوبی است، ها؟ رییس جمهوری آینده به برادر من لطف بزرگی خواهد کرد.» | بیچ گفت: «پس طرف معامله شما هستید؟ » «نه، من فقط یک قاصد هستم.» پس می توانیم شروع کنیم؟» | حرکت اول با شماست.»| شما نامه را به چنگ آوردید. حالا از متن آن مطلعید. ما پول می خواهیم، بعد آزادی، باید از اینجا برویم بیرون.» اسپایسر گفت: «هر نفر دو میلیون.» روشن بود که قبلا در این مورد مشورت کرده اند. شش چشم داشتند به آرگرو نگاه می کردند. منتظر جواب بودند، خشم، اخم یا حیرت. اما واکنشی وجود نداشت، فقط یک لحظه سکوت، و بعد دنباله مطلب. «می دانید، من چنین قدرتی ندارم. نمی توانم تصمیم بگیرم، پذیرفتن خواسته شما با من نیست. فقط می توانم آنچه می شنوم به برادرم انتقال دهم.» بیچ گفت: «ما هر روز مطبوعات را ورق می زنیم، روزنامه می خوانیم. آقای لیک این روزها آنقدر پول دارد که نمی داند چطور خرج کند. شش میلیون برایش مثل یک قطره می ماند.» کاربر اضافه کرد: «در حال حاضر هفتاد و هشت میلیون دم دستش دارد، به هیچ کس هم بدهکار نیست.» | آرگر و گفت: «به هر حال، من فقط یک قاصدم، بهتر است بگویم یک نامه رسان، مثل تریور» برادران دوباره حیرت کردند، خشک شدند، یخ زدند. پس تریور را هم می شناخت. باز هم به او خیره شدند. احساس کردند ذکر نام تریور می تواند به

صفحه 392 از 424