نام کتاب: برادران
اسپایسر هم هست. قولهایی دادند. خواستند که رازدار باشد. او هم از من خواست که رازدار باشم. قسم داد، و من قسم خوردم، که چیزی نگویم. حالا که همه چیز روبراه است، و مخفی می ماند، فکر می کنم شما هم می توانید وارد بازی شوید.» اسپایسر دوش نگرفته بود، پیراهن و صورتش هنوز خیس بود، اما دیگر نفس نمی زد. بیچ و باربر هر دو ساکت بودند. برادران در خلسه ای جمعی فرو رفته بودند. با چشمانشان می گفتند: خب، ادامه بده. آرگرو به چهره هر سه نگاه کرد. فشار هم چنان ادامه داشت. دست در جیب کرد و تکه کاغذی بیرون کشید، باز کرد و جلو آنها قرار داد. نسخه ای از آخرین نامه ایشان به آل کوی? نرز بود. همان نامه ای که توسط باستر خارج شده بود. امضای اسپایسر زیر آن دیده می شد، آدرس فرستنده، زندان فدرال در ترامبل بود. متن نامه را کلمه به کلمه به یاد داشتند، نیازی به خواندن مجدد نبود. دستخط را کاملا می شناختند، دستخط ریکی بیچاره که حالا مچش باز شده بود. ارتباط میان برادران و آقای لیک، از آقای لیک به برادر آرگرو، و از برادر آرگرو به زندان ترامبل، همه اینها در سیزده روز. عاقبت اسپایسر نامه را برداشت، به واژه ها نگاهی انداخت. گفت: «حدس میزدیم همه چیز را می دانی، ها؟»| مطمئن نیستم چقدر می دانم.» هر چه را به شما گفتند، به ما بگویید.» گفتند شما حق السکوت می گیرید، اخاذی می کنید، هر سه با هم هستید. ایک اعلان توی مجله های جلف چاپ کردید. و با مردهای میانه سال رابطه برقرار کردید. هویت واقعی آنها را کشف کردید و تیغ زدن را شروع کردید.» بیچ گفت: «یک خلاصه خیلی قشنگ برای این بازی کوچک.» «و این آقای لیک اشتباه کرد که به آگهی شما پاسخ داد. نمی دانم چه وقت این کار را کرد و نمی دانم شما چطور هویت او را کشف کردید. تا آنجا که به من مربوط می شود، این جا نکات تاریکی وجود دارد که از آن سر در نمی آورم.» باربر گفت: «بهتر است همینطور هم بماند.»

صفحه 391 از 424