پس تا نیم ساعت دیگر در کتابخانه.» اسپایسر هم چنان نگاهش می کرد تا ناپدید شد.
0 0 0
نام جک آرگرو، وکیل دعاوی، در کتاب زرد بوکاراتون نبود، و این باعث نگرانی بود. فین یاربر از طریق همان خطوط تلفن ناامن، تمام بخش های فلوریدای جنوبی را درهم نوردیده بود و اثری از جک آرگرو نیافته بود. هنگامی که با مرکز اطلاعات پومپانو بیچ تماس گرفت، تلفنچی گفت: «چند لحظه لطفأ.» بعد شماره ای به او داد. فین لبخندی زد و شماره را روی دیوار، کنار تلفن همگانی یادداشت کرد. تماس برقرار شد، صدای ضبط شده ای میگفت: «شما با دفتر جک آرگو وکیل امور حقوقی تماس گرفته اید. آقای آرگرو فقط با قرار قبلی افراد را می پذیرند. لطفا نام و شماره خود را بگذارید، مختصری هم درباره پرونده. با شما تماس می گیریم، روز به خیر.» فین گوشی را گذاشت و با سرعت از چمن ها رد شد و به سوی کتابخانه رفت. دوستانش منتظر بودند. آرگرو تقریبا ده دقیقه دیر کرده بود.
چند لحظه پیش از ورودش، سر و کله همان وكیل سابق با یک بغل کاغذ پیدا شد، ظاهرا با تمام قوا سعی داشت در دادگاه فرجام آینده پیروز شود و خود را نجات دهد. نمی توانستند بدون دلیل عذرش را بخواهند، چون درگیری پیش می آمد و ایجاد سوء ظن می کرد. بهتر بود یکی یکی به اتاق کنفرانس می خزیدند، آرگرو نیز به آنها پیوست. آن روزهایی که کاربر و بیچ مشغول نامه نگاری بودند اتاق خیلی شلوغ به نظر می آمد، اما اکنون هر چهار نفر آنجا بودند چندان هم غیر قابل تحمل نبود. هر چهار تن دور میز کوچکی نشستند. کاملا نزدیک، به طوری که می توانستند یکدیگر را لمس کنند.
آرگرو صحبت را شروع کرد: «من فقط چیزهایی را می دانم که به من گفته اند. برادر من وکیل نیمه وقت است. وضعش بد نیست، پولدار است. چند سال است که به نفع جمهوری خواهان در جنوب فلوریدا فعالیت میکند. دیروز با یکی از افراد که برای آرون لیک کار میکند ملاقات کرده. آنها تحقیق کردند و فهمیدند که من برادر او هستم و در ترامبل زندانی هستم. همانجایی که آقای