نام کتاب: برادران
جوروی هشت پاوند وزن کم کرده بود، سیگار را به ده عدد در روز رسانده بود و به طور متوسط هفته ای بیست و پنج مایل پیاده روی می کرد. آرگرو او را در محوطه پیاده روی یافت، نزدیک غروب داشت راه می رفت و قدم هایش را می شمرد. آرگرو گفت: «آقای اسپایسر، لازمست کمی صحبت کنیم.» جوروی بدون آن که توقف کند گفت: «فقط دو دور دیگر.» آرگرو چند لحظه نگاهش کرد، بعد پنجاه قدم راه رفت تا به او رسید. پرسید: «مزاحمتان نیستم؟» نه، به هیچ وجه.» اولین دور را با هم به پایان رساندند، قدم به قدم. «امروز دوباره وکیلم را دیدم.» اسپایسر که به سختی نفس میزد گفت: «برادرت را؟» به پای آرگرو که ?? سال از او جوانتر بود نمی رسید. «بله، او با آرون لیک صحبت کرده!» اسپایسر ناگهان ایستاد. گویی به دیوار برخورد کرده بود. مدتی به آرگرو خیره شد، بعد به دور دست ها نگریست. آرگرو گفت: «همانطور که گفتم، لازم است کمی صحبت کنیم.» اسپایسر گفت: «به نظرم حق با شماست.»

صفحه 389 از 424