نام کتاب: برادران
هنوز نمی دانیم.» مستخدم قهوه آورد، وقتی رفت، رییس جمهور گفت: «این مسئله، فکر نمیکنی شاید به معاون رییس جمهور لطمه ای وارد کند؟» تدی با همان چهره بی حالت خود گفت: «نه، چطور ممکن است؟ » تو به من بگو، من که نمی دانم چه داری میکنی؟» جای هیچ نگرانی نیست آقای رییس جمهور. من درخواست لطف کوچکی دارم. هیچ جا منعکس نخواهد شد.» قهوه خوردند. حالا دیگر می خواستند بروند. رییس جمهور مایل بود بعد از ظهر لذت بخش تری داشته باشد. با موضوعات بهتر و شیرین تر. تدی هم در فکر خواب بعد از ظهر بود. رییس جمهور فکر می کرد: خب، چه عیب دارد. درخواست بی خطری است. تدی به خود می گفت: اگر می دانستی! رییس جمهور گفت: «چند روز فرصت بده تا زمینه را مطالعه کنم. همانطور که خودت هم خوب می دانی از این درخواست ها زیاد می شود. به نظر می رسد این روزها که شمارش معکوسم شروع شده، همه تقاضایی دارند.» تدی گفت: «این ماه های آخر حتما به شما خوش خواهد گذشت.» بعد یکی از آن لبخندهای نادر خود را تحویل داد و گفت: «من خوب می دانم، چون رییس جمهور زیاد دیده ام.» پس از چهل دقیقه با هم دست دادند. قرار گذاشتند چند روز دیگر صحبت کنند. در زندان ترامبل پنج وکیل سابق زندانی بودند. وقتی آرگرو وارد کتابخانه شد آخرین آنها مشغول مطالعه بود. تا آرنج توی کتاب ها و کاغذهای حقوقی فرو رفته بود، سخت مشغول کار بود، بدون شک در حال جبران آخرین فرجام ناموفق خود بود. اسپایسر کتابها را مرتب میکرد، ظاهرا سخت مشغول بود. بیچ در اتاق کوچک خود نشسته بود و چیزی می نوشت. باربر حضور نداشت.

صفحه 387 از 424