رهبران بزرگ را. تدی با جوجه ای که در بشقابش بود بازی می کرد.
رییس جمهور پرسید: «در مورد این انتخابات چه می گویی؟»
تدی گفت: «برای من اصلا مهم نیست.» و دروغ میگفت. «همانطور که گفتم من هم با شما از واشنگتن می روم، آقای رییس جمهور. بازنشسته می شوم. می خواهم به مزرعه کوچک خودم بروم، جایی که نه تلویزیون باشد، نه روزنامه، فقط کمی ماهیگیری، و مقداری زیادی استراحت. خیلی خسته هستم.»
رییس جمهور گفت: «این آرون لیک مرا می ترساند.»
تدی با خود گفت: هنوز معنی ترس را نفهمیده ای. تکه ای گوشت به دهانش گذاشت، و پرسید: «چرا؟» و گذاشت حرف بزند.
فقط یک چیز می گوید. دفاع. وقتی به پنتاگون اعتبار نامحدودی بدهی چه پیش می آید؟ کارهای بیهوده، و بی نتیجه. پر وار کردن جهان سوم. و این پولها بیهوده مرا نگران می کند.»
تدی فکر کرد، این چیزها ترا نگران نمی کرد. هرگز نمی خواست خود را در گفتگوی طولانی و بی ثمر سیاست درگیر کند. داشتند وقت تلف میکردند. هر
می گشت. با صدای آرامی گفت: «می خواهم لطفی به من بکنید.»
رییس جمهور که در آن لحظه از حس بالادست و احساس ریاست انباشته شده بود و لذت می برد، در حالی که می خورد و می جوید، با لبخند گفت: «بله، البته، چه کاری می توانم برایت بکنم؟»
کمی خارج از عرف معمول است. حکم بخشودگی سه زندانی فدرال.»
خندیدن، خوردن و جویدن متوقف شد، نه از حیرت، بلکه از پریشانی و دستپاچگی، بخشودگی البته به طور کلی مسئله مشکلی نبود، مگر در مورد جاسوسان، تروریست ها و سیاستمداران بدنام. پرسید: «جاسوس هستند؟» |
« آه، نه، قاضی هستند. یکی از کالیفرنیا، یکی از تکزاس، یکی هم از میسی سی پی. دوران محکومیتشان را در زندان فدرال فلوریدا می گذرانند.»
.