دادند. تعارفات معمول رد و بدل شد، و دستیاران ناپدید شدند. مستخدمی آمد و قدحی پر از سالاد سبزی جلوی آنها گذاشت.
رییس جمهور با صدایی آرام، با وقفه قطره هایی که از قطره چکان می چکد، گفت: «چقدر از دیدنت خوشحال هستم.» تدی با خود گفت: این اداها را بگذار برای تلویزیون. به زور که نمی توانست دروغ بگوید. گفت: «شما هم خیلی خوش تیپ شده اید.» دروغ نگفته بود. همین دیروز رییس جمهور سرش را اصلاح کرده بود و جوانتر شده بود. در سکوتی که فرو افتاد، سالاد خوردند.
هیچ یک موافق ناهار طولانی و مفصل نبودند. تدی تکه نانی به رییس جمهور تعارف کرد و گفت: «این فرانسوی ها باز هم دارند اسباب بازی به کره شمالی می فروشند.»
رییس جمهور در حالی که خوب می دانست در بازار اسلحه چه می گذرد پرسید: «چه نوع اسباب بازی؟»
تدی هم خوب می دانست که می داند.
از رادارهای سری، کار احمقانه ای کرده اند، چون هنوز نتوانستند آن را تکمیل کنند. کره ای ها هم هیچ نمی گویند، فقط پولش را می دهند. هرچه دستشان برسد از فرانسوی ها می خرند، به خصوص اگر سری باشد، یعنی فرانسوی ها بخواهند مخفی کنند. و البته فرانسوی ها هم این را می دانند. بنابراین مسئله خرقه و دشنه است، و کره ای ها پول کلانی به دلار می دهند.»
رییس جمهور زنگ زد. مستخدم آمد، ظرفها را جمع کرد، و بعد جوجه و نان برشته آورد. رییس جمهور پرسید: «وضع سلامتی ات چطور است؟» |
مثل همیشه. من هم احتمالا می روم، وقتی شما بروید.» این حرف مایه نشاط هر دو بود. به دلایل نامعلوم رییس جمهور یک تک گویی طولانی و پرآب و تابی را درباره معاون خود آغاز کرد و گفت در دوران خدمت چه با صداقت کار کرده و در اتاق بیضی چهره درخشانی بوده است. دیگر به ناهارش توجه نداشت. با اشتیاق از افکار او حرف می زد، میگفت: چنین است و چنان است، متفکر بزرگی است، افکار درخشانی دارد و قابلیت