تیک تیک می کرد و پیش می رفت آنها نیز حالتی حکیمانه تر و فیلسوفانه تر به خود می گرفتند، و سخنرانی هایشان بلندتر و سنگین تر می شد. از آینده حرف می زدند، از مبارزات، و این که کارها باید چطور باشد، و هیچ یک توجه نداشتند که خود هشت سال در بالاترین مقام اجرایی نشسته بودند و هیچ یک از کارهایی را که باید انجام می دادند، ندادند.
چیزی بدتر از این نبود که یک رییس جمهور اردک لنگ باشد. و لیک اگر فرصت می یافت که رییس جمهور شود، به همان بدی می شد.
الیک. همین مسئله بود که او را مجبور کرده بود به کاخ سفید برود، و کلاه به دست مدتی منتظر شود.
از در غربی وارد شدند. تدی از این که مأموران مخفی دورش را گرفتند و صندلی چرخدارش را جستجو کردند احساس نفرت شدید می کرد. او را به دفتر کوچکی کنار اتاق هیأت دولت بردند، منشی بدون عذرخواهی اطلاع داد که رییس جمهور تأخیر دارد. تدی لبخندی زد، سری تکان داد و من من کنان چیزی گفت که هیچ کس نفهمید. این رییس جمهور هرگز سر وقت نیامده بود. چقدر از این منشی های احمق دیده بود، همانطور، در همین وضع، یکی یکی آمده بودند و رفته بودند، و جایشان را به احمق دیگری چون خود سپرده بودند. خانم منشی احمق یورک و دو? ویل را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد تا چیزی بخورند.
تدی منتظر بود. و می دانست که باز هم باید انتظار بکشد. مشغول خواندن گزارشی مفصل شد. انگار زمان مفهومی نداشت. ده دقیقه گذشت. قهوه برایش آوردند. دو سال پیش که همین رییس جمهور به لانگلی آمده بود، تدی ?? دقیقه او را منتظر گذاشته بود. و رییس جمهور که نیاز به همکاری او داشت و با درخواست مرحمت آمده بود، ناچار چیزی نگفت.
از جمله فواید نشستن روی چرخدار یکی هم این بود که وقتی رییس جمهور وارد شد، مجبور نبود سر پا برخیزد و تعظیم کند. بالاخره وارد شد، به سرعت، به تندی، در حالی که دستیارانش را پشت سر داشت. اما این دبدبه و شکوه به اندازه ارزنی نزد تدی مینارد محل نداشت. با هم دست