در پارکینگ طبقه پایین تدی مینارد را روی صندلی چرخدارش، در اتومبیل مخصوص گذاشتند و درها را قفل کردند. یورک و دو ویل نیز بودند. اتومبیل یک راننده و یک بادی گارد داشت. با تلویزیون، پخش صوت استریو و باری کوچک، همراه با مشروب سبک و آب معدنی گاز دار و بی گاز. اما تدی هرگز هیچ یک از این وسایل را استفاده نکرده بود. گرچه آرام و ملایم به نظر می رسید، ولی تا یکساعت دیگر دوباره به همان موجود هراس آفرین تبدیل می شد. خسته بود. خسته از خودش، از کارش، خسته از جنگ، خسته از روزهای پی در پی، هر روز خود را به زور تا روز دیگر کشانده بود، اکنون وامانده و خسته و ویران شده بود. با خود می گفت: شش ماه دیگر بترسان و هراس بینداز، آنوقت همه چیز را رها کن و بگذار یکی دیگر غصه نجات جهان را بخورد. می خواست برود. تصمیم داشت بعد از بازنشستگی، به مزرعه کوچکش در ویرجینیای غربی برود، لب برکه بنشیند و سقوط برگ ها را در آب تماشا کند، و منتظر پایان کار بماند. از دردی که آنطور بی محابا در جانش می دوید خسته شده بود.
یک ماشین سیاه در جلو و یکی هم خاکستری از پشت سر حرکت می کردند. این کاروان کوچک از بلت وی خارج شدند. از پل روزولت گذشتند و به خیابان کانستیتو شن رسیدند.
تدی ساکت بود، و به تبعش یورک و دو? ویل هم. می دانستند از کاری که