چپ گفت: «من در مورد تریور خیلی متأسفم.» |
خانم کارسون با لب های لرزان از اندوه گفت: «چه حادثه وحشتناکی.» دستش لرزید. قهوه لب پر زد و روی لباسش ریخت. توجهی نکرد.
خاله هلن پرسید: «مشتری زیاد داشت؟»
«اوه، بله، بله، سرش خیلی شلوغ بود. وکیل خوبی بود. یکی از بهترین وكلایی بود که من میشناختم.»
خانم کارسون گفت: «و شما منشی هستید؟» |
تقریبا، هم منشی هستم، هم کارآموز وکالت. شبها به مدرسه حقوق می روم.»
خاله هلن پرسید: «حالا کارهایش را شما می چرخانید؟ » چپ گفت: «ب، واقعا نه. امیدوار بودم یکی از شما تشریف بیاورید.» مادر گفت: «اوه نه، ما نمی توانیم، خیلی پیر هستیم.» | خاله خانم پرسید: «چقدر پول از خودش باقی گذاشته؟»
چپ ناگهان خود را در مقابل سئوالی یافت که پاسخ به آن چون بالا رفتن از گردنهای مهیب بود. این جادوگر پیر واقعأ سگ خونخواری بود. گفت: «من اطلاعی ندارم. کارهای مالی او با من نبود.»
پس با کی بود؟» «حدس می زنم با حسابدارش.»|
حسابدارش کیست؟» نمی دانم. تریور خیلی چیزها را بروز نمی داد.»
مادر با لحنی اندوهبار گفت: «حقیقتا همینطور بود، حتی در بچگی» دوباره قهوه را ریخت، این دفعه روی نیمکت.
خاله خانم پرسید: «هزینه ها را شما می پردازید، ها؟» نه، پول ها را با خودش برده.»
خب، گوش بده مرد جوان، ??? دلار می خواهند که او را از جاماییکا بیاورند.»
مادر حرف او را برید و پرسید: «اصلا چرا رفته بود آنجا؟»
و
)