کینگزتون صورت می گرفت.
با رانندگی بد، نیمساعت طول کشید تا به دفتر حقوقی رسیدند. بلافاصله سر صحبت باز شد. چپ منشی وکالت خانه، منتظر بود. سرش را به کار گرم کرده بود و سعی می کرد خود را اندوهگین نشان دهد. وس در اتاق عقبی بود. گوش می داد و می دید. روزی که خبر مرگش رسید. تلفن دفتر حقوقی دائمة زنگ می زد. تعدادی وکیل، از دوستان دور نزدیک، تسلیت گفتند، یکی دو تا مشتری هم اظهار تأسف کردند. بعد تلفن دوباره خاموش شد، و هم چنان خاموش ماند.
روی در یک حلقه گل ارزان قیمت دیده می شد، پولش را سی. آیا داده بود.
وقتی قدم در پیاده رو گذاشتند، مادر تریور گفت: «اصلا قشنگ نیست.» و باز خاله هلن گفت: چه زباله دانی نفرت انگیزی؛
چپ تعارفات معمول را به جای آورد و خود را منشی تریور معرفی کرد. داشت کارها را مرتب می کرد که دفتر حقوقی را تعطیل کند، گرچه کار غم انگیزی بود.
مادر با چشمان سرخ از گریه و غم پرسید: «آن دخترک کجاست؟» |
چپ گفت: «مدتی پیش از اینجا رفت، دزدی می کرد، آقای کارسون مچش را گرفت.»
«آه، خدای من، عجب.» چپ پرسید: «قهوه میل دارید؟ »
بله، خیلی خوبست.» آن دو زن سالخورده روی نیمکت نشسته بودند که چپ با قهوه وارد شد. در فنجانهایی که معلوم بود تازه خریداری شده. او نیز مقابل آنها روی یکی از همان صندلی های زهوار در رفته نشست. مادر حیران و سرگردان به نظر می رسید. خاله خانم کنجکاوی می کرد. نگاهش را مثل تیر شهاب به اطراف دفتر فرستاد و دنبال چیزهایی می گشت که نشانی از کامیابی و سعادت صاحبش داشته باشد. اما هرچه گشت، کمتر یافت. پیرزنان، فقیر نبودند، اما در آن سن، دولت و نعمت چیزی بود که هرگز به آن نمی رسیدند.