نام کتاب: برادران
امضای چنین مدرکی آنها را ترساند. در این صورت ارتباط آنها با پول غیرقانونی فاش می شد. ولی خواهش و تمنا مفهومی نداشت. آرگرو پرسید: «اینجا فکس پیدا می شود؟» | بیچ گفت: «نه، نه برای ما.» اسپایسر گفت: «می دانم که رییس یکی دارد، به خودش مراجعه کن و بگو می خواهی یک مدرک بانکی را به آن ور آب مخابره کنی.» وقت شوخی و کنایه نبود. آرگرو چند لحظه در چشمان او نگریست، اما شوخی او را ندیده گرفت. «بسیار خوب حالا بگویید نامه را چطور می شود به خارج فرستاد؟» باربر گفت: «این کار را وکیل ما می کرد، غیر از این سوءظن ایجاد می کرد.» نامه های رسمی را تا چه حد بازرسی می کنند؟» نگاهش می کنند، ولی باز نمی کنند.» | آرگرو مدتی قدم زد، در فکر فرو رفته بود. بعد در میان دو قفسه کتاب ایستاد، به طوری که از بیرون دیده نمی شد. تلفن کوچک را در آورد، شماره گرفت، و به گوشش چسباند. گفت: «ویلسون آرگرو هستم، جک هست؟ بله کار مهمی دارم.» اسپایسر که آن سر اتاق ایستاده بود گفت: «این جک لعنتی دیگر کیست؟» بیچ و باربر هم چنان چشم از او برنمی داشتند. آرگرو به آن دو نزدیک شد و گفت: «با برادرم صحبت می کنم، در بوکا، یک وکیل است. وکیل درست و حسابی، منتهی در کار ملک و املاک. فردا به ملاقاتم می آید.» بعد در تلفن، گفت: «هی، جک، منم، فردا می آیی؟ خوبست، می توانی صبح بیایی؟ خوبست، حدود ساعت ??، نامه دارم، باید ببری، خوبست، مادر چطور است؟ باشد، فردا صبح، می بینمت.» حل مسئله نامه برادران را سر کیف آورد. آرگر و برادری داشت، که وکیل املاک بود. و تلفن داشت، و مغز داشت، و احتمالا، نه حتمأ، پول هم دوست داشت. تلفن کوچک را توی جیب چپاند و از پشت قفسه بیرون آمد. «فردا قسم نامه

صفحه 367 از 424