در این تردید نبود. حالا که او وجود نداشت دنیای آنها داشت ویران می شد. پس به این نتیجه رسیده بودند که اخراج تریور کار درستی نبود. باید یک جوری ماجرای لیک را برایش شرح می دادند و نامه نگاری ها را دنبال می کردند. البته تریور هم کارش را به درستی انجام نمی داد، ولی باز بهتر از هیچ بود.
شاید دو سه روز دیگر می توانستند او را به سر کارش بازگردانند و دوباره استخدامش کنند، اما فرصت ها به سرعت از دست رفت. تریور رم کرد و پرید، و حالا برای ابد رفته بود.
اما آرگرو دم دست بود. تلفن داشت، دوستان زیادی دور و برش بودند. راه و چاه را می دانست. روش انجام این کارها را بلد بود. شاید به او احتیاج پیدا می کردند، ولی احتیاط هم لازم به نظر می رسید.
سرش را خاراند، و نشان داد که دردسری در راه است. گفت: «دیگر چیزی نگویید، حتی یک کلمه، چون مایل نیستم بدانم.»
به اتاق کنفرانس رفت و در را پشت سرش بست. دوباره به میز تکیه کرد. گویی ارتباط با ناحیه کاراییب باز هم برقرار شده بود.
دوباره خنده اش را شنیدند، شاید به یک شوخی، یا اظهار تعجب از شنیدن صدای یک دوست قدیمی. یکبار هم شنیدند که قسم خورد، برای چه؟ نفهمیدند. صدایش بالا و پایین می شد. در حالی که سرشان به کار خود گرم بود، پرونده دادرسی را مطالعه می کردند، با گرد و خاک کتاب های قانون را می گرفتند، یا جدول شرط بندی را پس و پیش می کردند، نمی توانستند به صدایی که از اتاق کنفرانس می آمد بی اعتنا بمانند.
آرگرو یک نمایش واقعی را آغاز کرده بود. بعد از یکساعت محاوره قلابی بیرون آمد و گفت: «احتمالا فردا می توانم کار را تمام کنم، ولی باید سوگندنامه ای امضاء کنید که تنها صاحب بومر رئالتی شما هستید.» |
بیچ پرسید: «این سوگندنامه برای چیست؟ »
فقط برای بانک باهاما، آنها دارند نسخه ای از پرونده مرگ آقای کارسون جمع می کنند، و حالا دارند درباره صاحب شرکت تحقیق می کنند.»